|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
کسی ناگهان بیدار میشود
و میبیند انگشتانش شش تا شده
انگار
انگشت ششمی
یک چزی شبیه پلنگ صورتی
یا..
که قرارست بد بختی های زیادی سرش بیاید
اما پشت سر هم
چون پشت سرهمند
نه کسی میمیرد
نه کسی دردش مییگیرد
حتی اگر بمب هم بترکد
فقط صورت کسی سیاه میشود
و هر اتفاق
با اتفاق بامزه ی دیگری تمام میشود
اما نمیدانی
حالا که تبدیل شده به یک انگشت
درست با سه بند
ان هم اخرین انگشت
چطور میخواهد بورد سراغ بدبختی دیگر
و ششمی بودنش نشود یک عیب غم انگیز
اینست که
مدام دستت را در دستکش های مختلف کنی
و بعد در دست ادم های مختلف
هی با ان به چیزهای مختلف اشاره کنی
برایش ترانه های مختلف بخوانی
لی لی حوضک های جور واجر
وهی تکرار کنی
که مبادا از ترس اینکه درد سر هایش پشت سر هم نشد
دیگر شبیه پلنگ صورتی و تام و جری...نشود
از دست تو کنده شود
تو دردت بیاید!!!
و تو گریه کنی
و تو همیشه گوشه ای تنها بنشینی و درباره ی سرنوشت غم انگیز انگشت ششمت شعر بنویسی
....
باران
هیچ اشتباهی را بی قصد نمیکند
هیچ شوخی را
هیچ چشمکی را
هیچ حرکتی را
انقدر که درختان
وقتی اول از همه
باران چند قطره انداخت
اقندر جدی گرفتند
که از همان اول
با باد ها
طوری تکان میخوردند
که انگار زیر یک باران شدید قرار دارند!!!!