|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
تقدیم به سبز ها و سبز های سرخ شده
تو تفنگ داشتی
من با دستهایم ادای تفنگ ها را درمیاوردم
حتما اول یک جنگ لازم بوده
تا به انگشتانم بفهمانم
تمام این کیو کیو ها
و تمام سعی دستانم که شبیه تفنگ شوند برای دست هایمست
تا تفنگ شوند
همانطور یک جنگ لازم بوده تا یک شاه بفهمد شاهست
و بعد که انگتشتانم فهیمدند تفنگند
من انقدر کیو کیو خواندم
که دیگر ممکن بود من هم ببرم
در برابر این ها که تفنگ های خوشکل دارند
هی دارد ممکن میشود که من ببرم
انگشتانم حالا که فهیمدند تفنگ شدند
نرفتند تفنک دیگری شوند
تفنگ خودم ماندند
همه اش را مدیون ادامه ی این جنگم
من کشته شدم
اما ازین جنگ
یک تفنگ کوچک خوشکل به دست اوردم
که با اینکه حتی یکبار هم در صلح این تفنگ را ندیدم
تا بتوانم بیشتر بشناسمش
میتوانم بگویم
اندازه ی دو انگشت منست
و صدایش
دقیقا کیو کیوست
بدون هیچ دوبله یا بلندی صدایی
بعد ازینکه بازی تمام شد
بستنی هم خوردیم
ما کاملا ازادیم
با اینکه درین بازی کشته شدیم
تقدیم به هیتلر
من عاشق دیکتاتور ها هستم
اما نیمدانم
چرا از دیکتاتور های ایرانی بدم میاید
اما عیبی ندراد
دیکتاتور ها هم از دیکتاتور ها ی زمان خودشان بدشان میاید
حتی با ان ها جنگ میکردند
چه برسد به من
که فقط طرفدار هیتلرم
و هنوز معلوم نیست که قرارست دیکتاتور شوم یا نه