|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
قرن ها بعد
انقدر خودکشی میکنیم
که برای هر انسان در موقع به دنیا امدنش
برگه ای شبیه شناسنامه درست کنند
به نام برگه ی خودکشی ها
دستگاهی میسازند تا با ان خودکشی راحت باشد
بی درد
کنترل شده
و کسانی که کار با ان دستگاه را بلدند
مدرک خودکشی میگیرند
حتی تا دکترا
وقتی میخواهند درباره ی خودکشی تحقیق کنند
به جای انکه به درد های ما فکر کنند
درباره ی ان دستگاه فکر میکنند
ان دستگاه لعنتی
نمیتوانی کاری کنی
تا کسی بفهمد
به خاطر کدام دختر
بر سر کدام عقیده خودکشی کردی
و کسی نمیفهمد
چه قدر نوشته و چه قدر نقشه های شگفت انگیز از تو باقی میماند
بعد در ان برگه
زمان ها و تعدادی که تصمیم گرفته و پشیمان شده
خودکشی کرده و نجات پیدا کرده
و حتی
وقت هایی را که زنگ زده
مزاحم شده است را است را نوشتند
حتی کسانی هم هستند
که حاضرند
با همان طناب و تیغ
تفنگ یا قرص
خودکشی کنند
مثل کسانی که به دندانپزشکی اعتقاد ندارند
و در خانه
دندان هایشان را میکشند
حتی بعضی ها تهدید میشوند
تا اگر خودکشی کردند و زنده ماندند
دلیل قانع کنده ای داشته باشند
تا خودکشی جدی گرفته شود
مثلا زیر دستگاه
به هشدار مینویسند
استفاده ی بیجا پیگرد قانونی دارد
و بعد
مثل وقتی که الکی زنگ زدی به اتش نشانی
به پلیس
اورژانس
میایند و دستگیرت میکنند
شاید حتی اداره ای به اسم خودکشی به وجود بیاید
و هر کس که میخواهد استعفا بدهد
یعنی میخواهد خودکشی کند
اگر معلوم باشد
قصد خودکشی داری
خارج از ادب باشد
مجبور باشند
از تولد تا مرگ
همیشه عضو ان اداره بمانند
مثل تمام راهبه ها و کشیش ها
حتی موقع خودکشی
به جای دعا
برای طرف لطیفه ای تعریف کنند
یا نکته ای جالب
درباره ی تاریخ ما بگویند
اگر کسی
معلوم باشد که میخواهد خودکشی کند
انگار معلوم باشد
که میخواهی بروی پیش زن دومت
یا بروی به دستشویی
او که به طناب درا اویخته شده
به قرن های بعد امید دارد
به ادمهایی که هر چه قدر نا امید تر میشوند
درکشان بالا تر میرود
....................................................................
پله برقی
یک پله بالا میاید
من یک پله بالا میایم
مثل دو دست که روی هم قرار میگیرند
دفعه ی بعد
زیری بالا میاید
دفعه ی بعد
بالایی به زیر میاید
تا هر کدام که زودتر به سقف رسیدند ببرند
درست لحظه ی رسیدن
پله برقی مرا رها کرد
دارد با ان همه مسافر پشت سر بازی میکند
امده بودند بازی ما را خراب کنند
به هرکدامشان
یک پله که میدهد
قبول میکنند بی اعتنا بگذرند
من هم بازی پر خرجی هستم
انقدر که پله برقی
تمام پله هایش را بیرون کشیده
جوری که انگار قرار نیست حالا حالا ها برگردند
برگدند به زمین
قرارست
\پله برقی همیشه رو به بالا بماند
و من بروم و پشت سرم را نگاه نکنم
نکند پله ای دیگر در بیاورد و ارتفاعش بیشتر شود .....
همیشه میپرسی چرا خورشید شب ها میرود
و او میگوید
وقتی خورشید هست
هزاران ستاره ی پشت سرش داغ میشوند
داغ میشوند
داغ میشوند
داغ میشوند
نزدیک غروب نزدیکست که اتش بگیرند
و خورشید ان ها را ترک میکند
تا قبل از اتش گرفتن
باز خنک شوند
شب که گذشت
میاید
داغ میکند و داغ میکند
و باز شب میشود
و انقدر زیبا غروب و طلوع میکنند
که هر ستاره فکر میکند بهترین راه حل است!!!
یکبار دیگر بپرسی خورشید چرا میرود
خیلی سر راست میگیود
میخواهد ستاره ها زجر کش شوند!!!
مثل پیرمرد هایی که در کما هستند و نمیمیرند
مثل کسانی که قرارست به شکنجه گاه بروند
و هیچ کاری نیمتوانند بکنند
تا یکجوری خودکشی کنند
دوست دارد
ستاره ها پیر پیر باشند
انقدر پیر که هر صورت فلکی چیزی جز یک افسانه نباشد
از حوادث و داستان های ما خوشش نمیاید
خوشش نمیاید
صورت فلکی درباره ی تفنگ ها باشد
درباره ی ماشین ها
درباره ی اهنگ ها
درباره ی چراغ قوه ها
یا تو را نشان بدهد سوار بر ماشین اسباب بازی مدل بالایت
نگران نباش!
بلدم وقتی تو را بیدار کنم
که ستاره ها خیلی از خورشید دور باشند
و تمام اسباب بازی هایت را بزرگ بزرگ نشان بدهند!
من با هیمن کار ها توانستم
که هر چه قدر هم بزرگ شوم
اسباب بازی هایم را نو نگه دارم!!
نگران نباش!
..................
او مورچه ها را دیوانه میکند
و حتما
مورچه ها هم خوششان میاید
میگویند:
چرا بقیه ی ادم ها دیوانه کردن بلد نیستند!
او میگذارد ادم ها
هرکار میخواهند بکند
او را مورچه کش بنامند
یا نسبت به مورچه ها مهربان
چون هرکاری کردند
باعث شده
بتواند کار به جایی برسد
که حیاطشان پر از مورچه شود
دور هر شیرینی مورچه جمع شود
و فقط در تنهایی مورچه ها را دیوانه میکند
در تنهایی....
.....
این بچه ی کوچک
میتواند یک مورچه را دیوانه کند
حتما در اوایل دیوانه کردن
برای انکه تاثیرش روی مورچه کم نشود
نه مورچه ای را ان اطراف له میکند
نه حرف میزند
بعد که میفهمد مورچه اصلا حواسش به این چیزهانیست
وسط های دیوانه کردن
چند مورچه را هم میکشدبرگ انچنان روی ماشینت افتاد
که انگار قبل از امدن درخت
برگ زردی بوده روی ماشینت
وقتی درخت جوانه زده است
برگ سبزی شده است برای درخت
درخت برگ های دیگر دراورده
شکوفه کرده است
و میوه داده
و تمام این اتفاقات
در عرض امدن ماشین تو از انتهای این خیابان بوده است
و حالا
همه ی علائم را کنار میزند
به سر جایش برمیگردد
بی انکه تو حتی بویی ببری
که برای کدام درخت بوده است
برگ ها سرعت زیادی دارند
باد خودش را خیلی اوقات تند نمیکند
تا برگ ها به دو نیفتند
انوقت همه شان را از دست میدهد
برای درخت شده
....
با یک چوب کارهای زیادی میشود کرد
میوشد با ان ماهیگیری کرد
بی نخ
بی طعمه
سرش را در اب کنی
بعد با همان چوب میشود سوارکاری کرد
رویش سوار شوی
بدوی
انگار چوب تو را نگه داشته
هر چند که تو چوب را با دست بگیری
وقثتی ماهیگیری میکنم
ماهی ها همانطور که من با چوب اسب سورای میکنم
دهانشان را به نوک چوب میزنند
و ادا در میاورند که میمیرند
انگار
یک ریل قطار جلویت باشد
هی مدام وسطش بروی
بگویی قطار دارد میاید
و من دارم میمیرم
انوقتست که نگهبان پر درد سر ایستگاه میشوم
وقتی با چوب ماهی میگیرم
حواسم است سوارکاری نکنم
تا مبهوت اسب نازنینم نشوم
و تمام ماهی را کنار بزنم
انقدر که از اب پرت شوند بیرون
ماهی ها هم حواسشان است
تا کرم های جمع کرده ی خود را به چوب من وصل نکنند
من جدی جدی فکر کنم دارم ماهی میگیرم
انقدر که گرسنه ام شود
هم من
هم این اسب با شکوهم
هم من تنها دوستم این اسبست
هم ماهی ها تنها ماهیگیری که میشناسند منم
اگر نه به این سادگی ها بازی نمیکردند
این جا یک جزیره ی ناشناخته است
که من برای اسب ها و ماهی ها و ماهیگیرانش
از تو حرف میزنم
انقدر که میتوانم ریل را در اب هم بیاورم!!