تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

فرشته ی من

زخم ها را پاک خواهد کرد

انگار در یک بازی  ورق ببرد

بتواند کارت هایی را که برده جمع کند

بی  ترس از انکه  قانون بازی را به هم  بزند

زخمها را انقدر دور  میگذارد

انقدر حواسش  پرت است

که مطئن میشوی

فرشته ات

دست بعدی را خواهد باخت

و منتظر میشوی  که زخم های بعدی را بدون هیچ فرشته ای  تحمل کنی



.............

 

گاهی فکر میکنم

میشود کل ماشین های  یک خیابان  یکجا بایستند

تا تو بتوانی از خیابان  رد شوی

و گاهی تمام افراد یک صف

از خود گذشتگی کنند

و  تو  همانموقع سر صف  قرار بگیری

حتما

زخم های تو

اگر همزمان  بتوانند فقط برای  یک لحظه یک کار انجام بدهند

میتوانند یک فرشته را بیاورند و دست  بکشد و زخم هایت  خوب شود

این  فقط یک ثاینه طول  بکشد

و ثانیه های بعدی

اگر فرشته بماند

از دیدن اینکه زخم های جدید

که شکل  دیگر دارند

هماطنور که ماشین های جدید  شکل دیگر دارند

فکر کند که  ممکنست به زمین  عادت کند و زود برود به اسمان

تمام فرشته های  ما رفته اند

چون ما امار  تمام ماشین ها را نداشتیم

چون ما  امار  زخم هایی که قرارست بیایند را نداشتیم

و اصلا  هیچ کس 

قبول نداشت  که  یک فرشته  میتواند به زخم های من هم اهمیت بدهد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:27  توسط ارمان صالحی  | 

من مطئنم دارم با کسی لج میکنم که اصلا حالا حالا ها به این وبلاگ شاید نیاید!!!

اما دارم الکی الکی شلیک میکنم!!!!!

1


پاییز

درخت ها شاید صبرشان تمام شود

و مثل گرگ های گرسنه

که همگی به جان یکیشان میافتند

به یک درخت نشان دارد حمله کنند

بهار که میاید

همه ی درخت ها را

هم رنگ

هم زمان

پر از شکوفه میکند تا ان درخت گم شود

و حالا درخت ها  مطمئنند درختی به درختی  حمله نخواهد کرد

پاییز

هر درخت

فکرمیکند

او همان درخت نشان دارست 

تمام برگهای خودش را جدا میکند

و به باد نگاه میکنند

که دارد  کوچکترین  نشانه ی درخت انتخاب شده  را  ارام ارام  با خود میبرد

 

2


به پای پرنده ها نامه میبنند

پرنده ها نامه ها را میفرستند  به  مقصد

اما ممکنست پرنده ها که رام او هستتند

گاهی  همینطوری

رام یک غریبه هم  شوند

مثل  دکمه های هشدار

در اسانسور

در قطار

اگر  قطار دست راننده است

گاهی میتوانی انقدر دسته ی قرمز واگن ها را بکشانی

که کمی هم به حرف توگوش دهد

و راننده بی انکه خودش بخواهد

ببیند کسی دیگر ترمز را میزند

نامه هایت  نرسیده

غریبه ای در راه

تا توانسته  از پرنده ی تو  ترسیده

و پرنده  مجبور شده توقف اضطراری کند

حتی ازینکه  نخواسته نامه ی تو را بخواند

پرنده  بیتشر به او مطمئن شده

شاید

یک کرم بود

نامه هایت نرسیده است

یک کرم

همانقدر وحشتاناک که به جای انکه ادم بمیرد و او بخوردش

بی اعتنا

زنده زنده میمکدش

نوشته های تو را

قبل از انکه بخواند

کاری کرد که نرسند



3



قاصدک ها شاید مدت ها روی زمین نشسته بودند

به ان ها اجازه داده شد

اما ناظرشان هنوز نرفته

فکر میکنند حتما نقشه ای دارد

کمی تکان میخورند

ارام و یکنواخت

اما در حد اجزاه گرفتن یک دانش اموز

برای انکه تخته را پاک کند و بنشیند

اما دانش اموزی که تخته را پاک میکند نمره نمیاورد

قاصدک ها را هم هر چه قدر فوت کنی

خبرشان

عوض نمیشود



4


وقتی دستانت را به دو طرف دراز میکنی

ومیپری

میبینی دستتنت نمیتوانتد بال باشد

نیمتواتند جز دست چیز دیگری باشد

اما ازمایشی دقیق نیست

شاید اگر پاهایت نبود

یا ارتفاع جور دیگری بود

شاید اگر باد میامد

فقط برای اینکه ازمایش دقیق نیست

تو خودت را با یک پرنده مقایسه میکنی

 

 

شاید اگر همه چیز مهیا بود

اول هر جور چیز دیگری را  فرض میکردی

بعد میپریدی

اما

حالا

فقط با پرنده ها قرار داد بستی

چون از هیچ چیز سر در نمیاوری

و فکرمیکنی

ان ها از شرایط یک زامایش بیشتر سر در میاورند

پرنده ها خودشان

بعدش دور میشوند

دور میشوند

شبیه یک نقطه

و فکر میکنی

اگر شرایط ازمایش بهتر بود

میتوانستی

سعی کنی یک نقطه هم شوی!!!

شاید  سعی  کنی  یک ابر

یک...






+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:38  توسط ارمان صالحی  | 

کسی ناگهان بیدار میشود    

و میبیند انگشتانش  شش تا شده

انگار

انگشت ششمی

یک  چزی شبیه پلنگ صورتی

یا..

که قرارست  بد بختی های زیادی  سرش بیاید

اما پشت سر هم

چون  پشت سرهمند

نه کسی میمیرد

نه کسی دردش مییگیرد

حتی اگر بمب هم بترکد

 فقط صورت کسی  سیاه میشود  

و هر اتفاق

با  اتفاق بامزه ی دیگری  تمام میشود

اما نمیدانی

حالا که تبدیل شده به یک انگشت

درست  با سه بند

ان هم اخرین انگشت

چطور  میخواهد بورد سراغ بدبختی دیگر

و  ششمی  بودنش نشود یک عیب  غم انگیز

اینست که

مدام دستت را در  دستکش های مختلف کنی

و بعد در دست ادم های مختلف

هی با ان به چیزهای مختلف اشاره کنی

برایش ترانه های مختلف بخوانی

لی  لی حوضک های  جور واجر

وهی تکرار کنی

که   مبادا از ترس اینکه درد سر هایش پشت سر هم نشد

دیگر  شبیه پلنگ صورتی  و  تام و جری...نشود

از دست  تو کنده شود

تو دردت بیاید!!!

و تو گریه کنی

و  تو  همیشه گوشه ای تنها بنشینی  و درباره ی  سرنوشت غم انگیز انگشت  ششمت  شعر بنویسی



....




باران

هیچ  اشتباهی  را بی قصد نمیکند

هیچ شوخی را

هیچ چشمکی را

هیچ حرکتی را

انقدر که درختان

وقتی اول از همه

باران چند قطره   انداخت

اقندر جدی گرفتند

که از همان اول

با باد ها

طوری تکان میخوردند

که انگار  زیر یک باران  شدید  قرار دارند!!!!





+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:28  توسط ارمان صالحی  | 

اگر رنگین کمان تکه تکه شود

بعد ما بتوانیم  هرتکه ی رنگیش را

در  دستمان بگیریم

مثلا تو ابی بگیری دستت

من بنفش

حتما

کسی که با  چتر راه میرود فقط نور سفید به تورش میخورد

و مجوبرست

یک عینک افتابی هم بزند

یک چتر سیاه دارد

یک عینک سیاه

تیپش کامل است

باید درین  خیابن راه برود  و  باران را با لباس جدیدش  بو بکشد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:55  توسط ارمان صالحی  | 

تقدیم به سبز ها و سبز های سرخ شده

تو تفنگ داشتی

من با دستهایم ادای تفنگ ها را درمیاوردم

حتما اول یک جنگ لازم بوده

تا به انگشتانم بفهمانم

تمام این کیو کیو ها

و تمام سعی دستانم که شبیه تفنگ شوند برای دست هایمست

تا تفنگ شوند

همانطور یک جنگ لازم بوده تا یک شاه بفهمد شاهست

و بعد که انگتشتانم فهیمدند تفنگند

من انقدر کیو کیو خواندم

که دیگر ممکن بود من هم ببرم

در برابر این ها که تفنگ های خوشکل دارند

هی دارد ممکن میشود که من ببرم

انگشتانم حالا که فهیمدند تفنگ شدند

نرفتند تفنک دیگری شوند

تفنگ خودم ماندند

همه اش را مدیون ادامه ی این جنگم

من کشته شدم

اما ازین جنگ

یک تفنگ کوچک خوشکل به دست اوردم

که با اینکه حتی یکبار هم در صلح این تفنگ را ندیدم

تا بتوانم بیشتر بشناسمش

میتوانم بگویم

اندازه ی دو انگشت منست

و صدایش

دقیقا کیو کیوست

بدون هیچ دوبله یا بلندی صدایی

بعد ازینکه بازی تمام شد

بستنی هم خوردیم

ما کاملا ازادیم

با اینکه درین بازی کشته شدیم

تقدیم به هیتلر

من عاشق دیکتاتور ها هستم

اما نیمدانم

چرا از دیکتاتور های ایرانی بدم میاید

اما عیبی ندراد

دیکتاتور ها هم از دیکتاتور ها ی زمان خودشان بدشان میاید

حتی با ان ها جنگ میکردند

چه برسد به من

که فقط طرفدار هیتلرم

و هنوز معلوم نیست که قرارست دیکتاتور شوم یا نه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 3:9  توسط ارمان صالحی  |