|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
باران که به زمین میخورد
انقدر زیاد است که فکر میکنیم حتما میتوانیم مثل زمین اینقدر خیس شویم
تا به زیر باران میvرویم
انقد رها هم خیس نمیشویم
انگار که بمیریم
و دوست داشته باشیم
وقتی میمیریم
تبدیل شویم به یک فرشته ی بالدار
مثل همه ی فرشته ها
اما فقط فرشته ها را میبینیم
که با ما حرف میزنند
و بعد فرشته ها غیب میوشند و ما خودمان را در جایی دیگر میبینیم
حالا به زیر بارانیم
قطره های روی ما حباب نمیشوند
صدا در نمیاورند
اما صدای باران میاید
زمین
درخت
اب
فرشته هایی هستند که وقتی باران تمام شد باید فرشته ی کسی دیگری شوند
و ما
فرشته ی ی خودمان را زیر همین باران
وقتی فهمید که بلد نیستیم حتی مثل فرشته ها پروزا هم کنیم
گم کردیم!
و حتی در بازگشت
بی انکه بی ساحل خورده باشند میتوانند صدای به ساحل خوردن در بیاورند
مثل کسی که ساعت مچیش را یکبار میبنید
حتی تا دو ساعت بعدش هخم
میتواندبی انکه نگاه کند
بگوید ساعت چندست
بیا انقدر درین ساحل راه برویم
تاا ساعت دریا انقدر کار کرده باشد که دیگر دقیق شود
حتی غروب افتاب را هر روز تماشا کنیم
اینطور به معتبر ترین وقت تنظیمست
شعر دوم :
مردی
در خانه ای نشسته
وسالهاست که به ما ادرس خانه هایی را میدهد
تا برویم و زنگشان را بزنیم و رد برویم
ادرس: خانه ی با پلاک بیست و چهار خیابان فلان
زنگش را زدیم در رفتیم
ادرس:خانه ای با پلاک بیست و چهار
زنگش را زدیم و ....
ادرس خانه ای با رنگ در ابی
زنگش را زدیم رد رفتیم
و مرد ادرس خانه را مدام سخت تر میکرد
اما هیچ وقفت باورش نمشد دقیقا زنگ همان خانه که منظور اوست را زده باشیم
سخت ترین ادرس را که داد
و گفت خانه ای در جهان
حرصمان گرفت
وز نگ خانه ی خودش را زدیم و در رفتیم
حالا او از جایش تکان خورده
و مجبورست باور کند دقیقا همان زگ همان خانه ای را زدیم که او منظور اوست
ما زنگ خانه های شما را میزنیم و در میرویم
تا باور کنید سخت ترین ادرس ها را بلدیم
و بعد بگذراید نقشه ی شهرتان را با مداد رنگی خودمان بکشیم!!!!