|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
مثل ولگردی
که کسی را از مرگ نجات میدهد
اما از او کمی
چیز های کوچک میدزد
مثل رابین هود
مثل همه ی دزد های مهربان
من تمام تنهایی ها را که شما سفارش داده اید برایم
قبول میکنم
اما هنوز هم
کتاب میخوانم
شعر میخوانم
بستنی میخورم
هنوز فیلم میبینم
هنوز عقاید کثیفی دارم
با اینکه تنهایی که باید قبول کنم
بیشتر میشود
خطرناک تر میشود ....
رابین هود هم جان ادم ها را نجات میداد
اما باز دزدی میکرد
وقتی قرارست با ادم ها رابطه برقرار کنم
انگار سفارش یک بانک زنی را به همان ولگرد بدهند
به ترس میافتم
وسواس میگیرم
بیخیال می شوم
حالا
باز همان دزد کوچکی هستم
که گاهی جان ادم ها را نجات میدهد
اما کمی از ان ها میزدزد!!!!!
این تنهایی را قبول میکنم
......
مردی که هیمشه ته سیگار ها را جمع میکند
با سیگار ها قرار دارد
اما مثل ما
یک کبریت برای ارتباط برقرار کردن ندارد
او فقط بلدست منتظر بماند
انگار که شماره اش را به سیگار ها داده باشد
بی انکه شماره ی سیگار ها را بگیرد
حالا منتظر تماس است !
هر بار شماره تماسش
شاید همین دودهایی باشد که رفته به هوا
حتما
کسی که سیگار میکشد
میشود بچه ای
که به او برگه ای میدهند
تا بتواند در ان نقاشی کند
هر جور خط خطی که میخواهد
حتما شبیه همین دود ها
پشت برگه یک شماره تلفن باشد
از برگترش باید بپرسد
این شماره را لازم دارد یا نه؟
همه ی رهگذر ها
با یک فندک
یا کبریت
بزرگترشان را فراری میدهند
بچه هایی نترس که واقعا ممکنست تهدیدشان را عملی کنند
........
اگر این پرنده
از پنجره رد شود
بیاید به اتاق
حتما به در و دیوار میخورد
انگار ساختمان
هی با او ور میرود
مجبورش میکند دنبال اسمان بگردد
همه چیز را مثل یک شهر جنگ زده نشان میدهد
تا بتواند برای رک بودنش بهانه بیاورد
بپرسد
به خاطر من هر روز میاید مقابل این پنجره
یا به خاطر ساختمان
تا زاین به بعد
بیشتر شبیه یک درخت شود!!!
انقدر که یکروز از خانه که می ایم بیرون
فقط پرنده را بنشاسم
نه چیز دیگری را!!!!
خداحافظ!