تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

خورشید

حتما اولش از دور

یک عالمه سیاره ی رنگارنگ میبیند

خیلی دلش میخواهد بداند

هرکدامشان

در کدام روز

در کدام شب به سر میبرند

حالا تمام سیاره ها به دور خورشید میچرخند تا سال ها رو شود

انگار وقتی خورشید رفت وسطشان تا ببنید در کدام روز هستند

سیاره ها برایش سال ها را می اورند

آس هایشان را زود رو میکنند

آس هایت را زود از دست میدهی سیاره ی من

خورشید میماند

با اس هایی در اخر بازی ...

حالا حالا زنده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:31  توسط ارمان صالحی  | 

تنها 

هیچکی نبوده

فقط  یک اسمان سیاه بوده

با یک ماه

به خاطر همین مجبور شدند این قرص ها را شبیه ماه بسازند

اگر نه چبزی دیگر پیدا نمیشد

هیچکی  نبوده

نمیدانستند به چه کسانی بدهند

به هر کس بدهند

دیوانه زا اب  در میاید

چون هیچکی  نبوده که قرص هاف فقط شبیه ماه شده

و  هر کس  که درین  صحنه بیاید

درین  صحنه ی  به این خلوتی

حتما باید دیوانه باشد .

 

هیچ کس  نیست

قرص میخوریم

تنها میشویم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:33  توسط ارمان صالحی  | 

 

باران  مثل یک ازادی موقتی

برای یک  زندانیست

حق خارج شدن  از  شهر را نداری

به من گفته اند

حق  استفاده از چتر  را هم ندارم

چون ممکنست با ان بتوانم پروزا کنم

و دور دور شوم

حالا

من

تمام این بااران را

 بی چتر قدم زدم

تمام یک شهر را

نه بیشتر

نه کمتر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:37  توسط ارمان صالحی  | 

مورچه ها  یک تکه  که پیدا میکنند

حتما فکر میکنند

شهاب سنگیست که از  اسمان افتاده

با خود میبرندنش

کم کم

همه شان دورش جمع میشوند

یک شهاب سنگ در اسمان حرکت کرده

کودکی متولد خواهد  شد ...

مورچه  ها  میخواهند از  هرکجا که بیرون میاید

پیدایش  کنند

ببینندش

 

کودکی همراه با ستاره ای به مورچه ها اضافه شد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:59  توسط ارمان صالحی  |