تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

نوار قلبت روی  صفحه

تبدیل شد به یک خط صاف که کش می اید

مثل رد پای دود موشک ها روی اسمان

یک خط کاملا  صاف 

حتما این خط را دارم از دور  میبینم

همانطور که تو را از دور

از تلویزیون

اگرنه

همان دود هاست

و الان باید منتظر باشم

که تا کی دوام می اورد

و  حتی برای انتهایش  تا میتوانم  دست تکان بدهم

این پرستار نمیتواند مرا  بیرون  بیندازد

هواپیما راه افتاده

و  دیگر  امکانش  نیست که بدون اجازه سوار  شوم

 

 

 من همیشه فکر میکردم

وقتی  هواپیما

روی  صفحه ی نوار قلب

خط های کج و موج میشود دودش

مثل اینست که غذاهایش را هضم نشده  بیرون  بیندازد

گوشت تو خیلی  تلخ بود

از  گریه ها...

از...

ا...

ز...

از خیرت گذشت

دکتر های میگویند زنده مانده ای....

 

 

 

میدانی

الان دکتر ها دنبال   زندگی تواند

میگردند

کلافه اند

مثل همانموقع ها که وقتی چیزی را گم میکردی

ممکن بود

یکجا را  چند بار  بگردی

و این نوار   قلب کج و موج

از  بس حرکت میکند

ادم فکر میکند

دریاییست   که  میتواند غرق شده ها را پس بدهد

یا چیزی  که  اگر  چندین بار هم بگردید

باز  هم کمست

به خاطر تمام گودال هایش

گودال هایی  که مدام تازه میشوند

 

 

بعد

وقتی میمیری

یک کرم دراز در میاید

بین این همه گودال

فقط یک کرم دراز بود که تکان میخورد

فکر میکردند زندگی  توست

مثل تکان خوردن موجودی در میان برگ ها

همه ی  حواس ها را سمت خودش برده بود

 

 

 

دوستت درام

چون  انقدر غمگین میمیری

که  درست وقت مرگت 

فقط هواپیمایی میاید

که هیمشه برایش دست تکان میدهی

ان هم   دیده نمیشود

از  بس  فیلمبردار   صفحه ی نوار قلب   بد فیلم برداری میکند

اخر قلبش  تند میزند

و نیمتواند دقیق  هواپیما را نشان  بدهد....

 

اما  من برایت صدایش را در میاورم.....

اینطور  بی طرفم...

صدای همه ی هواپیما ها

چه جنگی

چه  غیر جنگی 

یکیست!!!!

صدای همه ی هواپیما ها  را

چه کسی  که  سوار شده

چه کسی  که سوار نشده

شنیده....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:16  توسط ارمان صالحی  | 

برف پاک کن ها

ناگهان انقدر بزرگ میشوند که میتوانند باران را دور کنند

باران در تاریکی معلوم نبود

جلوی چراغ ماشین

معلوم شد

انگار که دارد شیشه هایش را نگاه میکند

مثل پسرکی که به ماهی های توی تنگ نگاه میکند

برف پاک کن ها

ماهی های سیاهی که پایین میروند

بعد کمی حرکت میکنند

ناگهان انقدر بزرگ میشوند که میتوانند باران را از جلوی چشم های راننده دور کنند..

مثل ماهی ها

در تنگ ها



2


دایره ای  اویزان از  ساعت

 پای اش را تکان میدهد

بالا و پایین

مثل پسری  بالای درخت

که پایش را اویزان مرده

سگی  ان پایینست

و  میخواهد سگ را  همانطور  نزدیک ساعت قرار دهد ....

 

هر بار که پایش را تکان یمدهد

یک ثاینه رد میشود

فقط یکی

انگار ثانیه ها   به  دایره  قول داده اند

اگر  بپرد

به زمین نمیافتد

بلکه همه ی ثاینه ها میایند بغلش میکنند

به اسمان میبرندش

او هم مدام امتحان میکند...

فقط پای اش را اویزان میکند

یک ثاینه

و اگر  جدا شود

همه ی  ثانیه ها

 

هنوز سگ را سرگرم کرده

تا  خطر ناک بودنش کم نشود

که ثانیه  ها  او را تا ارتفاع کم تری  بلند کنند!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:22  توسط ارمان صالحی  | 

تاس برای هر طرف که پرت کنی

هر جور

هر شدتی

هر دستی .عددی دارد

دور هم جمع میکند

کسانی را که اگر به طرفشان پرت شود

تاس را میگیرند

و خودشان پرت میکنند

تا بازی کنند

قبل زاینکه به یک دردسر تبدیل شوند

به ان ها عد میدهد

با یک مهره

ان ور و اینور بروند

مهره برساندشان به خانه

قبل از به هم زدن ارامش تاس

و باز هم تاس

به هر طرفی

با هر دستی که پرت شود

میتواند یک عدد بدهد

چه کسی جرات دراد بگیرتش

تا مهره برساندش به اخر ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:3  توسط ارمان صالحی  | 

انقدر که ازین اتاق بیرون نیامدیم

فکر مکینیم این دیوار

علاوه بر دیوار اتاق ما و اتاق همسایه

دیوار  هزاران اتاق دیگر هم هست

انقدر  که

ارتباط خودمان را باان اتاق ها نمیتوانیم راحت  بفهمیم

(مثل نسبت های دور فامیلی )

به دیوار گفتیم بین  اتاق خودمان و اتاق بغلی

قرار بگیرد

تا خودش ارتباط را نشان بدهد

بقیه اش که نوک  زبانمان  هست

به یاد بیاید  

 

دیوار 

برای به یاد اوردن ما

مجبور  شد همیشه بین اتاق ها بایستد

مجبور  شد من  را  حبس کند

 

این دیورا اتاق من

دیورا هزاران اتاقست

دستانم را میکوبم   

هزازان نفر میشنوند

میخ میزنم

هزاران نفر میشنوند

و میخ 

نیمتواند حدس بزند  چه عکسی رویش میاید

چون ممکنست

برای یکی ازین هزار اتاق باشد

حتی اگر

میخ  به میخ وصل کنم

تعجب میکند  و نگاهش میدارد

میخ

میخ

میخ

میخ

میخ

میخ

میخ

دارم یک اتاق دیگر

اضافه میکنم

یکی دیگر.........

 

10001

 

10002

 

10003

 

1004

 

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:26  توسط ارمان صالحی  | 

مردی که همیشه گوشه ی این کافه  مینشیند

روزنامه اش را کامل

مثل  یک  چتر  باز میکند

و  روی  صورتش میگیرد

کلمات در انتهای چتر  مرد می ایستند

مثل همانموقع که  انگار میخواهی

افتاب  را روی  یک قمست  بگذاری

هر  کس که بیاید

باید جایی  بایستد که سایه اش  مزاحم نشود

 

تا  وجودشان

باران را روی  سر  مرد نریزد

و سایه  ی چتر را    بهم  نزند..


کلمات  به اخرین  قسمت چتر  میروند 

 

 

 

 

 

 

هر  بار  گوشه  ی کافه مینشیند

روزنامه اش را مثل  یک چتر  باز میکند

و بعد کلمه ها  برایش خبر  میاورند

اگر  بخواهند برود

چتر  رویشان مثل یک تور 

مثل کسی  میماند که به اتاقی امده اند

و وقت  برگشت میبینند در  قفلست ....

برگشته اند

از تو کلید میخواهند ....

تو هنوز  نداده ای

میترسم اگر  بگویم کلید را  فراموش کرده اید  بدهید

مثل وقتی باشد  که میگویم

اقا  روزنامه  را بر عکس  گرفته ای ها!!!

و شما

تنها مشتری  ما

ازین  رستوران  بیرون  بروید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:32  توسط ارمان صالحی  | 

1


این پیانو برای تویی که هیچ نتی نمیدانی

اهنگ نخواهد زد

وقتی انگشتت را از اول به اخر بردی

مثل وقتی بود

که با یک چوب میان میله های منظم

رد شوی

پیانو تو را به اهنگ هایش راه نمیداد

اما فکر کرد

در میان اهنگ هایش

مثل یک پروانه که هیمنظور رد میشود و گیر تار میافتد

گیر کرده ای

که تمام تار را میلرزانی

مجبور شد

یکی از اهنگ هایش را به صدا در بیاورد

تا زود تر دورت کند ....

انگشتم را هی میکشم

انگشتم را هی میکشم

نگاه کن

این پیانو دارد مرا از اتاق بیرون میکند

دختری که همیشه با موهای بلند اهنگ های بلند میزنی

بیا

زود تر بیا

میخواهم بیشتر درین اتاق بمانم !!!!!




2



حتما به پیانو گفت

برای هر کلیدت اهنگ میگذارم

اما اگر کلید هایت خراب شد

هیچ مسئولیتی بر عهده نمیگیرم

وقتی از اولین کلید

تا اخرین کلید را با یک انگشت فشار داد و رفت

اهنگی که خود پیانو داشت انقدر کم بود

که انگار حواسش نباشد

و همه اش را خودش بردارد

حالا همه ی اهنگ های پیانو را

خودش میشنود

پیانو هم نمیتواند

شکم گرگی را که گوسفند هایش را خورده

مثل  قصه ها باز کند و بدوزد

برای هر کدام از قصه هایی که با نت

روی  کاغذ مینویسند

یک اهنگ دارد

پیانو فکر میکند

میتوانست بلای دیگری سرش بیاید

که برای هر قصه ای

اهنگ دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:27  توسط ارمان صالحی  | 

1

حالا تو کاملا برفی هستی

دنیای کوچک میشود

برف ها

میایند

میبینند

طرف از قبل با ان ها بوده که رویش اینقدر برفست

وغریبه ای تازه شناخته شده نیست

برف میبارد

دنیا کوچک میشود

و رد پاهای تو

که در برف از تو پیاده میشوند

انگار سوار تو شده بودند

تا زودتر به دنیا برسند

و جلوی کوچک شدن دنیا را بگیرند

2

انگار به دنیا گفته باشند

بگذار برف ببارد

اگر کوچک شدی

بعدش پشت هر عابر برایت یک عالمه سایز پا میگذاریم

تا بتوانی از میانشان

یک سایز را انتخاب کنی

که پایش بزرگترست

و او را اولین مهمان خودت کنی

تا اینکه یک روز

به خاطر ان قدم بزرگ شوی....

دنیا

برفی شده

به امید اینکه تو قرارست راه بروی زیر برف

و دینا نگران نشود

ازنیکه کمی کوچک شده




.............................


این همه راه درین برف امده ام

و انوقت رد پایم نمانده

انگار  که بروی  به  جایی

و بسته باشد

عیبی ندراد

این همه راه را برنمیگردم

 بیا بازی  کنیم   

من پرت میکنم

تو پرت مکینی

من ادم برفی  میسازم 

تو  شال گردن و هویج می اوری

برف ها  مانده اند برای همین

تا جبران پاک شدن رد پاها باشد




+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:52  توسط ارمان صالحی  |