تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

 

 

 

 

1

 

 

بر سر جنازه رفت

و اینبار

بر خلاف همیشه

هر کاری که کرد زنده نشد

 

تقصیر خودت هست

خبر این معجزه ات را

فقط مرده ها پخش می کنند

از یک وقت به بعد مرده ها چون میدانند

به دست تو برمیگردند

اصلا با مرده ها ی دیگر حرف نزدند

و خیلی از مرده ها

بهشان خبر نرسید

که باید مقابل   تو زنده شوند....

 

 

 

حالا

مسیح

معجزه اش را فقط با یک دمیدن انجام نمیدهد

مرده اول باید خودش

بگوید به مرده ای دیگر

بعد زنده شود...

 

 

مسیح بر سر جنازه رفت

اینبار

کارش را کرد

و مرده زنده شد...

 

نفسی راحت کشید!!!!

 

 

 

 

 

2

 

 

دهقان فداکار

یک قطار را از یک سانحه که نجات داد

 

میتوانست

به مقام اسپایدر من

سوپرمن برسد

اما همانموقع

لباس مخصوصش را اتش زد....

 ان قطار اخرین قطاری بود که نجات داد

 دهقان

دهقان ماند

بی  انکه فیلمش کنند 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:29  توسط ارمان صالحی  | 

 

دست   در جیبم میاید

از چیزهای جدیدیش تعجب میکند

انگار دارو باشد

دست را بعد سال ها به تعجب بیندازد

 

دستی که در جیب مانده بود

با ان راه میرفتم

دیگر نمیتواند تعجب کند

هیمشه در خود جیبست

 

دارویش  باید تلخ تر  باشد...

تا تعجب کند

به خاطر  همین

جیبم دست را گرفته

که تکان نخورد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:21  توسط ارمان صالحی  | 

یک سیم تلگراف بود

 من بودم و او

مرا فرستاد ان ور سیم

خودش هم اینور 

انگار که میخواهد مرا بکشد

و بعد از ان خودش هم کشته شود

با یک سیم!!!

یک سیم عجیب

 

 

هیچ اتفاقی نیفتاده

من شک دارم

اخر کاری کرده بود

که وقتی نامه مینوشت

کلمات کمتری روی کاغذ میماندند

حتی اگر جمله ها بی معنا شوند 

پشیمان شده بود

از کشتن هر دومان

و نمیخواست هیچ کلمه ای هم او را لو دهد

هر کلمه ای که او را لو میداد

حذف میکرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:57  توسط ارمان صالحی  | 

صفحه زیر سوزن میچرخد

سوزن محکم سر جایش میایستد

نمیخواهد چرخیدنش را حالا شروع کند

منتظرست صفحه به اخر برسد

بعد نوبت به چرخیدن او که رسید

خودش را کنار اخر صفحه میبیند

او میچرخد

اخر صفحه میچرخد

هیچ وقت نمیرسند  به هم

 

سوزن میچرخد

اخر صفحه میچرخد

هیچ وقت نمیرسند به هم

سوزن چه قدر به موقع نوبتت بود

و این اهنگ

برای هیمشه نا تمام میماند!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 15:39  توسط ارمان صالحی  | 

 

قطره های باران

ارام  ارام

روی هوا قرار گرفته اند

روی فضا های خالی

میبارند

مثل برگهایی که روی یک گودال میپوشانند

اما

برگ های وسطی

میافتند

تا وقتی که چوبی اان زیر نباشد....

قطره های وسط شهر

باید بی انکه باران شوند

میافتادند

اما احتمالا چیزی زیر بارانست

باران

میبارد

و من مطئنم تو باز هم وسط خیابانی  خلوت ایستاده ای

که قطره های وسط میبارند

نه اینکه پرت شوند

 

باراان

یعنی اینکه تو

با چتر

یا بی چتر 

با موهایی که میشود شبیه چوب زیر برگهای گودال

شبیه....

زیر باران ایستاده ای

 

اینروز ها

خیلی باران میبارد

و من خیلی خیس میشوم

انئذر که احساس میکنم

زیادی زود خیس شده ام

قطره های بوده ان که بی انکه باران شوند

ریخته اند

یعنی اینکه تو نیستی

گمت کردم

 

 

 

باران

فهمیدم کجایی

باران

بیش از حد خیس شدم

گم شدی

باران

سردمست

باران

گم شدم

باران

همدیگر را پیدا کردیم

وقتی هردوی ما را پیدا کردند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:16  توسط ارمان صالحی  | 

کسی که پشت درست

میخواست ببیند اینطرف در چه خبرست

من هم اینطرف در

میخواهم ببینم ان ور در چه خبرست

در . هردوی ما را به هم نشان داد

بی انکه پشت در را نشان بدهد

 

 

اینبار

هر چه قدر بیشتر پشت در میمانم

احساس میکنم

دارم حق کسی را ضایع میکنم

 

.............................


 هوس کردم فحش بدهم!!! اینحوری خودمو خالی میکنم... اما نمیشه...

کاش یک زبانی بود که هر بیست و چهار ساعت یکبار کلماتش به یاد میومد و پنج دقیقه بعد میرفت با اون زبان به همتون فحش می دادم ..پنج دقیقه خودمو خالی میکردم شما میفهمیدید اما یادتون هم میرفت پج دقیقه تنفرمو تماشا میردم و ساعت های بعد باز تظاااهر!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:17  توسط ارمان صالحی  | 

درخت   بلند تر  شد

 

 

درخت  بلند تر شد

 

 

 

درخت  بلند تر شد

 

 

درخت  بلند تر شد 

 

 

 

روی  شاخه های درخت یک لانه بود

 

 

درخت که بلند تر  شد 

 

 

پرنده لانه اش  را برداشت

 

 

 

پرنده  

 

 

پرنده ها احساس کردند درخت با وجود لانه ای بر روی شاخه هایش

احساس میکند که یک درخت اصیل نیست

به خطار همین

خودش  را بلند تر میکند

 

 

لانه هایشان را برداشتند

تا درخت زحمت بزرگ شدن به خودش  ندهد!!!!

 

 

درخت دیگر بلند نشد!!!!!

 

 

حتی  احساس کرد زیادی بلند شده

تبر  زن ها را صدا کرد  تا ببرندش!!!

 

 

درخت  اخر عمرش خواب میبنید

 

 

:

 

یک درخت بلند میشود

یک پرنده لانه اش راخراب میکند

یک تبر زن با تعجب درخت را میبرد

و سالها همانجا منتظر  میمیاند

تا صدای پرنده ای ناراحت را بشنود!!!!

 

کاش  من بلد بودم صدای پرنده ها را در بیاروم تا کارم تمام شده به حساب میامد و میرفتم بین بقیه ی درخت ها!!!!

 

تبر  زن مثل دزدی  که سوت بلد  نیست و دزدیش ناقص میماند 

 

کاش  پرنده ها نشانه های دیگری هم بلد بودند تا کار من تمام شده به حساب میامد

 

 

 

پرنده ها

فقط  یک  نشانه بلدند

بلند  شدن یک درخت!!!!!

 

 

تبر  زن منتظر  می ماند

درخت  بلند میشد خیلی بلند میشد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:50  توسط ارمان صالحی  |