تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

 

بهار هم میدانست

بعد از چند ماهی خواهد رفت

ادم برفی را برای خودش کرده

نگران ادم برفی بود 

به خاطر همین

ادم برفی را دیدیم

که ناگهان

فقط دکمه ها و هویجش را برایمان گذاشته

کار بهار بود

میخواست  دکمه ها و هویج را

به دست مطئن ترین  کس بسپارد

چون در زمستان

دستش به جایی بند نبود

چه کسی بهتر از کسانی که تمام زمستان

مواظب  ادم برفی بودند؟؟؟؟

 

 

بهار امد

و ما حالا فقط

دکمه و هویج درایم

که نگاه کنیم

از پشت پنجره!!!!

باید مواظب دکمه ها و هیج ها باشیم!!!

دکمه ها را به پیراهنمان وصل کردیم

و هیوج را زیر بالشمان گذاشتیم!!!!

 

 

 

ما تنها کسانی هستیم که بهار به ما اطمینان دارد

میتواینم گل بچینیم

بی انکه دعوایمان کنید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:30  توسط ارمان صالحی  | 

چه قدر خوب بود

هر وقت  میخواستم روی پنجره نقاشی بکشم 

همه جایش را پر از مه میکردند

تا هیچ درختی

یا پرنده ای

نتواند جدا بماند

هر جا باشد

درون یک پارچه سفیدی باشد

که بقیه هستند

ان وقت

دیگر هیچ پرنده ای

نمیتواند بگوید

نقاشیت بدست

چون من در ان نیستم

پرنده حالا که با  همه چیز  در یک مه است 

نمیداند  خودش تا کجاست 


 

هیچ درختی نمیتواند بگوید

بدست

چون من در ان نیستم

 

هیچ ابری نمیتواند بگوید بدست

چون من در ان نیستم

 

هیچ....

 

 

حالا 

 

با خیال راحت

روی همه ی شیشه های بخار گرفته

تو را

فقط تو را

خالی خالی میکشم

بی هیچ چیز دیگری....

تو فقط میتوانی عیب بگیری

وقتی که در یک نقاشی نباشی

اگر پنجره ها مه رگفته بودند....

 

 

 

از پشت پنجره ی مه گرفته

داد بزن

من هم باید باشم...

حالا پنجره های همه ی ادم ها مه دارد

مه از پنجره ی ما شروع شد!!!!

از وقتی که اول تو را کشیدم

و بعد دیگر کنارت چیز دیگری نکشیدم....






+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 16:4  توسط ارمان صالحی  | 


به   ش. خ  


با این دستبند نیمتوانم دستانم را به دو طرف دراز کنم

شاید

چون شبیه یک پرنده میشوم

و یکی دیگر را

سرگرم میکنند  با من

و او هم دست بند به دست میشود

میگویند ان پرنده نگاه کن

سرش را  میچرخاند

برمیگردد

میبیند به دستش دستبندیست

که طرف دیگرش

به دستان همان پرنده است !!!!!

 

 

با این دستبند نمیتوانم دستانم را به دو طرف دراز کنم...

فقط به خاطر هر کس که مرا میبیند....

در زندان

هیچ کس مرا ندید

هیچ ملاقات کننده ای نبود...میخواهم دستانم را به دو طرف دراز کنم...

چشمانتان را ببندید  فرشته ها !!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:34  توسط ارمان صالحی  |