تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!

نگهبان زندان

نمیگذارد بروم بیرون  تا از دختر کبریت فروش

کبریت بخرم...

شاید به خاطر اینکه

اگر بگذارد میروم کبریتی سوخته برمیدارم

تا نگهبان نفهمد کدام کبریت مرا وسوسه میکند

به دختر کبریت فروش بگیود از ان ها نیاورد

که هر شب به او گیر ندهم

بروم کبریت بخرم؟؟؟؟

نگهبان نمیخواهد کبریت سوخته بخرم

 

 

نگهبان زندان

امشب اصلا نبود

رفتم از دختر کبریت فروش کبریت بخرم

نگهبان زندان قایمکی دارد تعقیبم میکند

تا بببنید چه کبریتی  بر میدارم...

باز کبرتی سوخته برمیدارم...

 

 

 

همیشه  میترسم نگهبان زندان تعقیبم کند

تا حالا کبریتی را روشن نکرده ام

برایم کبریتی روشن میکنی دختر کبریت فروش؟؟

همه ی کبریت هایت را

برایم اتش بزن

پول همه ی ان ها را میدهم

مگویم نگهبان هم بیاید

سه تایی دستمان را روی اتش میگذاریم

و میگویم

که من از لب های دختر کبریت فروش خوشم میاید

من از چشم های دختر کبریت فروش خوشم میاید

من از صدای دختر کبریت فزوش خوشم میاد

من از لپ ها گل انداخته اش...

 

 

 

نگهبان ها چون دیده میشوند

نمیگذارند از زندان بروم بیرون

چون وقتی دیده میشوند

فکر میکنم از زندان به بعد تحت تعقیبیم

به جاهای دروغکی میروم

با چشم های بسته که بروم

میگذارند از زندان بیایم بیرون

خدا کند تنم به تن نگهبان نخورد

نگهبان دوست ندارد به جاهای دروغکی بروم

نگهبان دوست ندارد کبریت سوخته بردارم

نگهبان هم انگار لب های دختر کبریت فروش را دوست دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط ارمان صالحی  | 



 

درخیابان اول برق ها رفت

به خیابان دوم رفتم

برق هایش رفت

و برق های خیابان اول برگشت

در خیابان دوم جرات نمیکردم شمع بگیرم

به خاطر سوابق ناجورم

 

میترسم بگویند

برو از خیابان اول شمع هایت هم را بیاور

 

در خیابان اول برق ها رفت

من هم رفتم

در خیابان های دیگر هر وقت  تاریک میشد

جرات ندارم شمع بگیرم

نمیدانید دل چه کسانی را شکستم که به من شمع طارف کردند

اما نمیتوانستم بگیرم

میگفتند کثافت

سنگدل

بیشعور

گاهی میگفتند عوضی

گاهی فحش ناموسی میدادند

اخر دست هایشان میسوخت

من هم هی میگنتم خیابان اول

جمله ام ناقص میماند

دیروز خبرش امد که خیابان اول را اتش زدند

و من هنوز دلم میخواهد

به یکی از دختر های انجا شمع بدهم

حالا که از شر خیابان اول خلاص شدم

رفتم انجام

به دخترک که درخانه ای پر از اتش اسیر بود

داشتم شمع میدادم

باز هم به من فحش دادند

گفتم شمع هایتان  را حالا میگیرم

بدهید

بردنم زندان!!!!

 

به چه زبان بگویم خیابان اول که برقش رفت

تمام روز های خوش من هم رفت

 

هااان؟؟؟؟



+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:24  توسط ارمان صالحی  | 

پشه ها در اتاق های خلوت

بلندر تر حرف میزدند

پشه ها در اتاق هایی که چند نفر صحبت میکردند

به جای انکه یاد بگیرند

مثل نوزادی که دهان باز میکند

و بلند تر از همه ی پشه ها صحبت کنند

صدایشان ارام به گوش میرسید

 

ما امده ایم

به پشه ها هدیه بدهیم

این شیرینی را

هر کس که بهتر صحبت کردن را یاد گرفته

باید

به پشه ی ساکن اتاق ساکت بدهیم

اما چون اصلا ادمی  نبوده که پشه از او یاد بگیرد

مثل شرکتی  کننده ای که اسمش در فهرست نیست

جایزه به  نفر بعد تعلق میگیرد

و ما از پشه میخواهیم

یکبار دیگر هم

جلوی ما ضحه بزند

تا بیشتر باور کینم

جایزه ی  بعدی را به او بدهیم!!!!

 

 

 

چند نفر شیرینی به دست

فریاد  میزنند

ضجه بزن

این را میخواهی؟؟

ضجه بزن  دیگر!!!

حتی گریه هم میکنند

میگویند

ابروی سکوت اتاق های ما را نبر!!!!

پشه مرده است !!!!

از تنهایی مفرط!!!!

از اتاق ساکت

از اتاقی که هیچ پرنده ای با نوک به پنجره اش نزد

چون پشه بال هایش شیشه ای بود

 

 

 

و ما میگوییم

ابروی  سکوت اتاق های ما را نبر

فقط یک وز وز دیگر

فقط!!!!

از تو التماس میکنیکم اقای پشه!!!

پاییز دارد میاید

ابروی  سکوت اتاق ها ما را نبر

صدای باران به خاطر این که اتاق های ما ساکت بود

در میامد

اقای پشه

صدای باران را از ما نگیر!!!!

اگر بفهمم باران باریده و صدایش را نشینیدم

به هیچ قرارم 

با دختر های خیالی نمیرسم!!!!

 

 

 

ابروی سکوت اتاق ها ما را نبر

پشه ی تنها

زنده شو یک وزو دیگر کن و این شیرین را بگیر

تو چه قدر به ما رفته ای

بیا زنده شو  لعنتی

من میخواهم متهم باشم

تنها که باشم

متهم ردیف اول نخواهم بود

بیا شبیه ما نشو!!!

زنده شو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 16:50  توسط ارمان صالحی  |