تبليغاتX
یادداشت های زیرزمینی
این قسمت زیرزیرزمینست پسوردش را ندارم

سنگ ها اگر نباشند

نمیتوانی از هیچ کوهی بالا بروی

انگار تو را وقتی  عاجز دیدند

تمام سنگ هایی که به تو دادند و پرتشان نکردی را جمع کردند

گذاشتن جلویت

حالا که از کوه بالا رفتن را نمیتوانی

سنگ هایت را پرت کن

کمی هم سماغ هایت را بمک

پیپی بکش

سنگ پرت کن

و خود به خود

راه چون جای اش را به سنگ ها داده بود

باز شد

با لا رفتی

کوه دید

چه قدر بالا رفتنت شبیه خودش هست

بالا تر رفت



 

 

 

تمام سنگ هایی که به من دهید  را پرت نمیکنم

بعضی هاشان را میجوم

بعضی هاشان را...

حالا که میخواهم از کوه ها بالا بروم

نمیفهمم کوه از کجا شروع میشود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:24  توسط ارمان صالحی  | 

 

ماندگار تر از هر پرنده ی دیگر روی بلندی ها

کلاغ ها

نزاکتی ندارند

تا مثل تمام پرنده های دیگر

کمی بمانند

بلند شوند و....

 

 

ماندن پرنده ها ی دیگر را خیلی بلند دیدی

هر چند هم که کم باشد

شب نمیشد با کت و شلوار خوابید

نزاکت را رها کردی

من پرنده ای بعد از توام

ماندنت را خیلی طولانی دیدم

هماطور که تو ماندن پرندگان را

خوشبختم از اشنایی تازه مان!!!

 

 

کسی از خدا نپرسید

که اگر  کلاغ اخرین پرنده باشد که افرید

بعد چه پرنده ای افریده؟؟؟؟

کسی سراغ مرا  نگرفت

کمی درباره ی خدا بدانید تا بیشتر سراغ بگیرید

 

خدا دوست نداشت

اخرین  پرنده ای که می افریند

اخرین  پرنده باشد

به خاطر همین

پرنده ای دیگر  افرید

من پرنده ای هستم

که کار خدا را متفاوت کردم

اگر شما ها قراست برای ربات هایتان دو پا بسازید

جلوی چشم من نباشید

من کار خدا را متفاوت میکنم

و همه ی شما ها را سه پا خواهم دید

با فرمی که ندانید

پای راستتان  کدامست!!!!

 

 

میدانم!!

که کلاغ اصلا اخرین  پرنده نبود

ما گفتیم اخرینست

تا بتوانیم برای پرنده ها اسم بگذرایم

تنوعشان دیوانه نکندمان

من پرنده ای هستم

که اگر اسم  رویم بگذارید

نام تمام پرنده های دیگر را فراموش خواهیدکرد

 

 

 

 

به من میگویند ارمان صالحی!!!

 


حالا من اولین پرنده ام

چون دارید از دوباره برای پرنده ها اسم میگذارید

و من

اولین اسمی بودم

که در اخرین سطر به گوشتان خورد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:47  توسط ارمان صالحی  | 

پرنده ها

یک بال دارند برای پرواز

و یک بال

تا دربیاورند ادای کسی که با او سر شوخی دارند

 

ان پرنده همیشه دیده میشود

انگار

پرنده ی تقلید کار همیشه زود تر میمیرد

 

بعد از مرگ پرنده ی تقلید کار

ان پرنده ها به راه افتادند

از هر پرنده ای پرسیدند

روز های اخر عمرش

پرنده ی تقلید کار از هر کس نمیخواست  که ادای بال هایش را دربیاورد

و هیچکس  نمیتوانست؟؟؟؟

احساس می کنم

انقدر ناواضحم

که کسی ادای بال هایم را در نیاورد

مرگم نزدیکست!!!!

 

 

پرنده ها

اگر چهار چهار تا به دنیا  می ایند

صد تا صد تا می میرند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط ارمان صالحی  | 

به من بگویید

سوت

صدای کشتن کدام حیوانست

که این شیروانی

تا باد میاید سوت میزند

که باد بشنود

به تعداد قربانی هایی که باید بکشد

شیروانی جانور کشته

تا باد از سر کشتن شیروانی بگذرد

 

به من بگویید

تا به او بگویم جلوی باد نرود

که شیروانی ها بی اعتبار نشوند

قطار

یا لب ها ی تو؟؟؟؟

یا شیروانی؟؟؟؟

 

کدام جانور؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط ارمان صالحی  | 

کج کنید این جدول ها ی سیاه و سفید را

که سراشیبی های کنار پله

همین جدول های کج شده است

 

 

لیز خوردن فقط برای کنار پله هاست

بی پله

کنار خیابان

مثل کسی میماند

که پاهایش را انگار روی پله ها میگذارد و پایین  میاید

اما هیچ پله ای نیست

انگار

عقاب هایی او را در هوا گرفته اند

میخواهد در زیر پایش

پله هایی را پیداذا کند

(زمین که بسیار دورست

پله در هوا بعید نیست )

تا خلاص شود

 

 

جدول کنار این خیابان

مثل زنگ خطر اسانسور میماند

هر وقت  عقاب

گیر کرد به تو

ان ها را کج کن!!!!

 

 

کج کرده اید  این جدول های سیاه و سفید را

در اتوبان

دیگر خبری از عقاب ها نیست

انگار

اصلا کجست

این سیاه و سفید ها

که عقاب ها  از شکار در اتوبان

اینقدر نا امیدند

کجست

تو کجی که  صافشان میبینی

ماشینت چپ شده است

و سطر های بالا

تو را از بیهوشی نجات داده

بله

درستست

چپست

 

 .....

 

بعضی ها میگویند

اگر کسی مثل بر پله راه رفتن

راه برود

در واقع

چتر بازیست

که

جایی که در ان دارد فرود میاید

اشباهست

نمیداند

چه کار دارد انجا

معمولی ترین کاری که میتواند انجام بدهد را انجام میدهد!!!!!

حالا

اگر کجست این جدول های کنار خیابان

پس همه درین خیابان

به شدت غریبه اند اقا

پس حتی اگر به بیمارستان بروی

همراهانت نسبتی با تو ندارند

همان بمیر اقا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:38  توسط ارمان صالحی  | 

کانگورو

خودش عقب و پسرش جلو

سفت گرفته او را

انگار هر دو سوار موتورند

و عقبی دستانش را بر کمر جلویی حلقه کرده

 

 

کانگورو

مثل کسی که میخواهد در قفل شده ای را بکشند

به جلو پرید

میپرید

و خواهد پرید

شاید در کیسه ی جلوی شکمش بود

با ان دستان کوتاهش در کیسه باز نخواهد شد

و حالا

میخواهد در را بشکاند

و پسرش را ازاد کند

 

کانگورو

به شهر میرسد

میبیند

بعضی ادم ها

شبیه او و پسرش

بر دو چرخ نشته اند

و به ان میگویند موتور

بعد از کمی سواری

با سرعت زیاد

از هم جدا میشوند

پس کانگورو

در شهر سرعتش را زیاد تر کرد

 

حتی به یوز پنگ ها هم رسید

حتی به ان ها میخورد

اول دستان کوتاهش

که خیلی بالا بودند

جلوی چشم یوز پلنگ ها میرفت

انگار که جلویی چشمش را گرفته

تا از صدا

یا با حدسش

کانگورور را بشناسند

و با او خوش و بش کند

با گربه ها

سگ ها

مگس ها

 

کانگورو

از شهرکه خارج شد

دیدی با جنگلی هاچه قدر صمیمی بوده است

اما هربار یادش رفته

که به ان ها بگوید در این کیسه را باز کنند

دستان من کوتاهست

 

چرا ان ها به کانگرور

به کانگورو کمک کنند

دستان کانگورو کوتاهست

 

حتما ان هاهم موتور را دیده اند

و شکارچیانی که از موتور پیاده یمشوند

از اسب

ان ها هم وقتی شکار میشدند

توسط دو شکارچی شکار میشدند

باید دنبال حیوانی بگردد

که توسط دو شکارچی شکارنمیشود

تا ان حیوان

فکر نکند که کانگرور راه حلش را بلدست

 

 

همان دو شکارچی

وقتی بخواهند همدیگر را شکار کنند

توسط یک شکارچی کشته میشوند

کانگورو

رفت پیش شکارچی ها

و به ان ها گفت

لطفا بچه ی مرا از کیسه ام بیرون بیاورید

کانگورو

اخرش نفهمید بچه در امد یا نه

اما دوست نداشت جلوی چشمان بچه اش بمیرد

پس

حالا فهیمد

چرا حیوان های جنگل صلاح می دانستند بچه ی کانگورور

از کیسه خلاص نشود

چون کانگورور خلاص خواهد شد


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط ارمان صالحی  | 

زمان

همیشه با ماست

هیچ وقت نمیتواند حضورش ناگهانی باشد

تا همه بترسیم

شب را ساخت

تا همه ی زمان هایی که نتوانست بترساند


در انجا خالی کند

اگر زمان نبود

اول شب نابود میشد

و فقط روز میماند

شب

فقط جنبه ی یک اسباب بازی دارد


 

 

 

....

 

اگر زمان برود

روز طولانی تر میشد

و هرگز متوجه گم شدنش نمیشدیم

نمیتوانستیم  به پلیس بگوییم

شب شده است و هنوز به خانه نیایمده

و فکر میکردیم حالا حالاها برای به خانه امدن وقت دارد

 

اگر زمان برود

دیگر رفته است

و متوجه گم شدنش نخواهیم شد

زمان فکر میکند چیز خیلی کوچکیست

خودش را

در سوراخ های کلید زنده میکند

در دخمه ها

در تمام جاهایی که برای پنهان کردنست

انوقتست که فقط

بمب هاییی که پنهانیند زمان دارند!!!

 

اگر زمان برود

تمام جهان

پر از بمب های ساعتیست

که در ساختنشان

خود زمان هم کمک کرده است

مثلا جای بمب اتمی

بمب عقربه ای

که کل تهران را در عرض یک ثانیه نیش بزند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط ارمان صالحی  | 

 

با این پرده ها

پر از برجستگی و فرو رفتگی

تمام اتاق ها

شبیه استکان شده است

استکان ها ی  روی هم رفته

 

 

مثل سیلی میماند

که ویترین های چوبی

کابینت های چوبی

روی اب ان  مانده اند

استکان ها از دور معلومست!!!

 

 

سیل امده است

اما

دختر ها و معلم ها

دانش اموز ها

کارمند ها

بیخیال راه میروند

انگار دارند فیلم می سازند در خیابان

کارگردان خواهش کرده است

مزاحم نشوند

و کار عادی خودشان را عادی تر انجام دهند

 

فیلم میگیرند

و چه قدر استکان اینجاست

یادم باشد

هر کانالی که استکان نشان میداد را بگیرم

 

 

 من هر روز صبح

از صحنه های  فلیم برداری رد میشوم

 بهار امسال

استکان هایی که در ان سرکه و س و س و س و ...هست

را نشان میدهند!!!

این فیلم برای بهارست

 

ولی بهار

درختان برگ در میاروند

کارگردان به ان ها گفته است

به پنجره ها اعتنایی نکنند

حواسشان باشد

مثل سال های پیش

که درختان هرگز پنجره را جدی نمیگرفتند

به خصوص پنجره ی اتاق مرا

 

 

 

 

 

2

 

 

با وجود سیل و احتمالا ادم هایی که دارند غرق میشوند

این

اقایان

و خانوم ها بی توجهی میکنند

برای انست که

گروگانگیری رخ داده است

اگرکسی نشان بدهد

که فهیمده است سیل امده

غرق شده ها کشته میشوند

قول داده بود تا نگوید به کسی

 

 

تمام ماهایی که غرق نشده بودیم

با خودمان فکر کردیم

که حتما کسی را نداشتیم

تا به درد گروگانگیری بخوریم

برای من طبیعی بود

ولی برای خانوم خوشکلی که ماشین داشت نه

اولین سوالم را از او پرسیدم

-تو هم؟ نه باورم نمی شود

 

خندید

خیلی میخندید

میگفت

-مثل اینکه تعداد پنجره ها

یا همان استکان  ها بیشتر شده است

زندانی بدبختی که از پنجره ی زندانش

اسمان را میبیند

نباید فکر کند

ان اسمان درون زندانست

در خیابان هم

پنجره گذاشته اند

استکان ها

یا پنجره ها

سنگین تر شده اند

و دارند کم کم غرق میشوند

 

پسر ها برای خودنمایی جلیو دختر ها

همیشه مرا مسخره میکردند

و دختر ها هم ان ها را

دختر ها

با اینکه هیچ وقت مرا نمیدیدند اما از من دفاع میکردند

دختر ها

و شاید هم پسر ها

میگفتند

انقدر تو ازین استکان ها

با بازو و کله ی زشتت

اویزان شدی

که سنگین شده اند

پنجره ها در ارتفاع کمتری امده اند!!!!

 

این یک مسخره کردنست یا دفاعیه؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط ارمان صالحی  | 

ما دو نفر بودیم

 

هرکاری میکردم

تکرار میکرد

هرکاری میکرد

تکرار میکردم

 

تصمیم گرفتیم

 

من سه بار دست تکان دهم

پس تو سه بار دست تکان میدهی!!

حالا

من دیگر نمیتوانم دست  تکان دهم

که انجام وظیفه کنم

و ادایت را در بیاورم

 بر تعداد دست تکان دادن هایم

سه بار اضافه

و میشود شش بار

و تو که ادای مرا دراوردی

سه تا را

بی ادامه  انجام دادی

اخرش نقطه گذاشتی

اگر سه بار تکان بدهم

ابرویت می رود

تو را خراب کردم !!!

 

 

تصمیم گرفتیم

اگر میخواهیم یکی از  کارهایی که در زندگیمان هست را حذف کینم

کاری کینم که انجام ندهیم

هرگز

حتی اگر بخواهیم

ان را سه بار نجام دهیم!!!

در مقابل هم

و اینه ی هم

 

 

 

 ما

از ادم کشتن

بدمان میامد

(حالا اگر یکیمان مثلا سوسک باشد چه؟)

پس مینویسم  ما از  کشتن بدمان میامد

 

همدیگر را سه بار کشتیم!!!!

 

ما دو نفر بودیم

از ادم کشتن بدمان میامد

نمیخواستیم  ابروی همدیگر را برریم

فکر کنم از هم خوشمان میامد

همدیگر را سه بار  کشتیم

 

 

ما دو نفر بودیم

از ادم کشتن بدمان میامد

ازهم خوشمان میامد

همدیگر را سه بار کشتیم

 

 

ما دو نفر بودیم

از ادم کشتن بدمان می امد

از هم خوشمان میامد

همدیگر را سه بار کشتیم

 

 

ما دو نفر بودیم

از ادم کشتن بدمان میامد

از هم خوشمان میامد

همدیگر را سه بار کشتیم

 

دیگر نمیتوانم این بند را بنویسیم

ما سه بار تکرارش کردیم!!!

به قول  امروزی ها ایگنر شد!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 4:27  توسط ارمان صالحی  | 

ابدا دوست نداشت راز هایش فاش شود

و تو

که هر چیزی میدیدی

او هم میدید

حتی در متروکه ترین  جاها

دوست نداشت

جایی باشد

که تو ببینی

او نبیند

و بعد به جایی دیگر که میروی

تمام اشیائش

درختانش

کوه هایش

هر چیز پوشیده را

بر تو اشکار سازند

که فکر نکنی

انجا که رفتی و اسمان نداشت

چیز هایی دارد که اینجا ندارد

اشکار میکنند

چون اسمان را دوست دارند

و میخواهند تنها در جایی باشی که اسمانست

 

 

اسمان هم

همچین  مهلتی نمیدهد

که جایی بی او ببینی اشیا را

 

یکی از چیز های پوشیده ی بین اشیا

حتما درباره ی اسمانست

ابرو برست

 

حتما!!!

بگذار بین کتاب ها و خرت و پرت های اتاقم بگردم

شاید چیزی شدیدی تر از اسمان پیداکنم

که حقیقت اسمانست!!!!

 

یا شاید پودری که اگر فوتش کنیم

اینجا پر از اسمان میشود

 

بگذارید بگردم

حتی در جیب های پالتوی ادم های غریبه را

حتی بین لب های دختران  غریبه ی زیبا را

حتی اغوش دختران زیبای غریبه را

حتی کاسه ی چشمان هیتلر را!!!

حتی نوشته های دختر همسایه مان را که گردنش انگار خشکست

همیشه بالا را فقط میتواند ببیند

میاید دم پنجره

 زل مینزد به اسمان

 

میفهمد که من به او زل زده ام؟؟

 

 

 

بگذارید در انتهای این شعر هم

یک روش اضافه کنم

به عنوان پاداش اسمانی اینکه شما این شعر را تا اخر خواندید

و سعی کردید بفهمید!!

 

روش اینکه ببنید پشت اسمان چیست!!

یا به عبارات دیگر

اصلا اسمان کنده شود

 

: از علاقه ی اشیائ به اسمان بکاهی

تا اسمان

از ترس فاش شدن رازش بر بودنش سماجت نکند!!!

 

کاری کن که گردن کج کند

 

مثل عروسک ها

هی تکانشان بده

حرف بزن

بعد حتی میتوانی درخت ها هم از ریشه بکنی

مثلا شب ها با سطل اشغال اتاقت بخواب!!!!

 

مگر نمیبینی این اقای تقریبا فقیر

اسمان ندارد!!!

 

 

 

منبع: جزوه ی فیزیک دختر همسایه مان در ده هزار سال اینده!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:38  توسط ارمان صالحی  |