|
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
|
از بین ما
فقط یک همبازی برای کفشدزوک انتخاب میشود
تا بازی با کفشدوزک ها را بلد باشد
وقتی کفشدوزک بعد چند ساعت
پرواز کند
جز موارد اضطراریست
ناشیانه دنبالش میدویم
با اینکه میدانیم
وقتی یک دایناسور وارد شهر شد
طبق قانون
پلیس ها باید وارد عمل می شوند
اما پلیس هیچ ربطی به یک دایناسور ندارد
همانطور که ما نمیتوانیم پرواز کنیم
ما دنبال کفشدوزک ها میدویم
اما نمیگذاریم پرنده ها بفهمند
کفشدوزک ما پروزا کرده است
مثل وقتی که پلیس درباره ی اسرار یک پرونده حرف نمیزند
تا بهار سال بعد صبر میکنیم
و بعد میگوییم کفشدوزکمان پرواز کرد
تا همه چیز
جور دیگری به نظر برسد!!!
.....
قاصدک ها شاید مدت ها روی زمین نشسته بودند
اما ناگهان
به ان ها اجازه داده شد
اما ناظرشان هنوز نرفته
فکر میکنند حتما نقشه ای دارد
کمی تکان میخورند
ارام و یکنواخت
اما در حد اجزاه گرفتن یک دانش اموز
برای انکه تخته را پاک کند و بنشیند
اما دانش اموزی که تخته را پاک میکند نمره نمیاورد
قاصدک ها را هم هر چه قدر فوت کنی
خبرشان
عوض نمیشود
.....
کسی ناگهان بیدار میشود
و میبیند انگشتانش شش تا شده
انگار
انگشت ششمی
یک چزی شبیه پلنگ صورتی
یا..
که قرارست بد بختی های زیادی سرش بیاید
اما پشت سر هم
چون پشت سرهمند
نه کسی میمیرد
نه کسی دردش مییگیرد
حتی اگر بمب هم بترکد
فقط صورت کسی سیاه میشود
و هر اتفاق
با اتفاق بامزه ی دیگری تمام میشود
اما نمیدانی
حالا که تبدیل شده به یک انگشت
درست با سه بند
ان هم اخرین انگشت
چطور میخواهد بورد سراغ بدبختی دیگر
و ششمی بودنش نشود یک عیب غم انگیز
اینست که
مدام دستت را در دستکش های مختلف کنی
و بعد در دست ادم های مختلف
هی با ان به چیزهای مختلف اشاره کنی
برایش ترانه های مختلف بخوانی
لی لی حوضک های جور واجر
وهی تکرار کنی
که مبادا از ترس اینکه درد سر هایش پشت سر هم نشد
دیگر شبیه پلنگ صورتی و تام و جری...نشود
از دست تو کنده شود
تو دردت بیاید!!!
و تو گریه کنی
و تو همیشه گوشه ای تنها بنشینی و درباره ی سرنوشت غم انگیز انگشت ششمت شعر بنویسی
....
باران
هیچ اشتباهی را بی قصد نمیکند
هیچ شوخی را
هیچ چشمکی را
هیچ حرکتی را
انقدر که درختان
وقتی اول از همه
باران چند قطره انداخت
اقندر جدی گرفتند
که از همان اول
با باد ها
طوری تکان میخوردند
که انگار زیر یک باران شدید قرار دارند!!!!
اگر رنگین کمان تکه تکه شود
بعد ما بتوانیم هرتکه ی رنگیش را
در دستمان بگیریم
مثلا تو ابی بگیری دستت
من بنفش
حتما
کسی که با چتر راه میرود فقط نور سفید به تورش میخورد
و مجوبرست
یک عینک افتابی هم بزند
یک چتر سیاه دارد
یک عینک سیاه
تیپش کامل است
باید درین خیابن راه برود و باران را با لباس جدیدش بو بکشد!!!!
تقدیم به سبز ها و سبز های سرخ شده
تو تفنگ داشتی
من با دستهایم ادای تفنگ ها را درمیاوردم
حتما اول یک جنگ لازم بوده
تا به انگشتانم بفهمانم
تمام این کیو کیو ها
و تمام سعی دستانم که شبیه تفنگ شوند برای دست هایمست
تا تفنگ شوند
همانطور یک جنگ لازم بوده تا یک شاه بفهمد شاهست
و بعد که انگتشتانم فهیمدند تفنگند
من انقدر کیو کیو خواندم
که دیگر ممکن بود من هم ببرم
در برابر این ها که تفنگ های خوشکل دارند
هی دارد ممکن میشود که من ببرم
انگشتانم حالا که فهیمدند تفنگ شدند
نرفتند تفنک دیگری شوند
تفنگ خودم ماندند
همه اش را مدیون ادامه ی این جنگم
من کشته شدم
اما ازین جنگ
یک تفنگ کوچک خوشکل به دست اوردم
که با اینکه حتی یکبار هم در صلح این تفنگ را ندیدم
تا بتوانم بیشتر بشناسمش
میتوانم بگویم
اندازه ی دو انگشت منست
و صدایش
دقیقا کیو کیوست
بدون هیچ دوبله یا بلندی صدایی
بعد ازینکه بازی تمام شد
بستنی هم خوردیم
ما کاملا ازادیم
با اینکه درین بازی کشته شدیم
تقدیم به هیتلر
من عاشق دیکتاتور ها هستم
اما نیمدانم
چرا از دیکتاتور های ایرانی بدم میاید
اما عیبی ندراد
دیکتاتور ها هم از دیکتاتور ها ی زمان خودشان بدشان میاید
حتی با ان ها جنگ میکردند
چه برسد به من
که فقط طرفدار هیتلرم
و هنوز معلوم نیست که قرارست دیکتاتور شوم یا نه
باران که به زمین میخورد
انقدر زیاد است که فکر میکنیم حتما میتوانیم مثل زمین اینقدر خیس شویم
تا به زیر باران میvرویم
انقد رها هم خیس نمیشویم
انگار که بمیریم
و دوست داشته باشیم
وقتی میمیریم
تبدیل شویم به یک فرشته ی بالدار
مثل همه ی فرشته ها
اما فقط فرشته ها را میبینیم
که با ما حرف میزنند
و بعد فرشته ها غیب میوشند و ما خودمان را در جایی دیگر میبینیم
حالا به زیر بارانیم
قطره های روی ما حباب نمیشوند
صدا در نمیاورند
اما صدای باران میاید
زمین
درخت
اب
فرشته هایی هستند که وقتی باران تمام شد باید فرشته ی کسی دیگری شوند
و ما
فرشته ی ی خودمان را زیر همین باران
وقتی فهمید که بلد نیستیم حتی مثل فرشته ها پروزا هم کنیم
گم کردیم!
و حتی در بازگشت
بی انکه بی ساحل خورده باشند میتوانند صدای به ساحل خوردن در بیاورند
مثل کسی که ساعت مچیش را یکبار میبنید
حتی تا دو ساعت بعدش هخم
میتواندبی انکه نگاه کند
بگوید ساعت چندست
بیا انقدر درین ساحل راه برویم
تاا ساعت دریا انقدر کار کرده باشد که دیگر دقیق شود
حتی غروب افتاب را هر روز تماشا کنیم
اینطور به معتبر ترین وقت تنظیمست
شعر دوم :
مردی
در خانه ای نشسته
وسالهاست که به ما ادرس خانه هایی را میدهد
تا برویم و زنگشان را بزنیم و رد برویم
ادرس: خانه ی با پلاک بیست و چهار خیابان فلان
زنگش را زدیم در رفتیم
ادرس:خانه ای با پلاک بیست و چهار
زنگش را زدیم و ....
ادرس خانه ای با رنگ در ابی
زنگش را زدیم رد رفتیم
و مرد ادرس خانه را مدام سخت تر میکرد
اما هیچ وقفت باورش نمشد دقیقا زنگ همان خانه که منظور اوست را زده باشیم
سخت ترین ادرس را که داد
و گفت خانه ای در جهان
حرصمان گرفت
وز نگ خانه ی خودش را زدیم و در رفتیم
حالا او از جایش تکان خورده
و مجبورست باور کند دقیقا همان زگ همان خانه ای را زدیم که او منظور اوست
ما زنگ خانه های شما را میزنیم و در میرویم
تا باور کنید سخت ترین ادرس ها را بلدیم
و بعد بگذراید نقشه ی شهرتان را با مداد رنگی خودمان بکشیم!!!!
مثل ولگردی
که کسی را از مرگ نجات میدهد
اما از او کمی
چیز های کوچک میدزد
مثل رابین هود
مثل همه ی دزد های مهربان
من تمام تنهایی ها را که شما سفارش داده اید برایم
قبول میکنم
اما هنوز هم
کتاب میخوانم
شعر میخوانم
بستنی میخورم
هنوز فیلم میبینم
هنوز عقاید کثیفی دارم
با اینکه تنهایی که باید قبول کنم
بیشتر میشود
خطرناک تر میشود ....
رابین هود هم جان ادم ها را نجات میداد
اما باز دزدی میکرد
وقتی قرارست با ادم ها رابطه برقرار کنم
انگار سفارش یک بانک زنی را به همان ولگرد بدهند
به ترس میافتم
وسواس میگیرم
بیخیال می شوم
حالا
باز همان دزد کوچکی هستم
که گاهی جان ادم ها را نجات میدهد
اما کمی از ان ها میزدزد!!!!!
این تنهایی را قبول میکنم
......
مردی که هیمشه ته سیگار ها را جمع میکند
با سیگار ها قرار دارد
اما مثل ما
یک کبریت برای ارتباط برقرار کردن ندارد
او فقط بلدست منتظر بماند
انگار که شماره اش را به سیگار ها داده باشد
بی انکه شماره ی سیگار ها را بگیرد
حالا منتظر تماس است !
هر بار شماره تماسش
شاید همین دودهایی باشد که رفته به هوا
حتما
کسی که سیگار میکشد
میشود بچه ای
که به او برگه ای میدهند
تا بتواند در ان نقاشی کند
هر جور خط خطی که میخواهد
حتما شبیه همین دود ها
پشت برگه یک شماره تلفن باشد
از برگترش باید بپرسد
این شماره را لازم دارد یا نه؟
همه ی رهگذر ها
با یک فندک
یا کبریت
بزرگترشان را فراری میدهند
بچه هایی نترس که واقعا ممکنست تهدیدشان را عملی کنند
........
اگر این پرنده
از پنجره رد شود
بیاید به اتاق
حتما به در و دیوار میخورد
انگار ساختمان
هی با او ور میرود
مجبورش میکند دنبال اسمان بگردد
همه چیز را مثل یک شهر جنگ زده نشان میدهد
تا بتواند برای رک بودنش بهانه بیاورد
بپرسد
به خاطر من هر روز میاید مقابل این پنجره
یا به خاطر ساختمان
تا زاین به بعد
بیشتر شبیه یک درخت شود!!!
انقدر که یکروز از خانه که می ایم بیرون
فقط پرنده را بنشاسم
نه چیز دیگری را!!!!
خداحافظ!
فرشته ی خوبیست
وقتی سوال میپرسی
سکوت میکند و گوش میدهد
ادم را یاد مچ اندزا های حرفه ای می اندازد
که اوایل بازی
هیچ وقت مچت را نمی اندازند
حتی اگر شل بگیری
حتی اگر زور بزنی
منتظر میمانند خسته شوی
بعاد با یک ضربه دستانت را روی زمین میگذراند
فرشته ی من
هیچ سوالی را جواب نمیدهند
هیچ سوالی نمیپرسد
اما خوب گوش میدهد
همه ی روایت های مرا
انگار فرشته هم خوب گوش میدهد
تا ما را ببازاند
و اینبار اگر سوال پرسیدیم
مثل یک مچ اندزا که بار اول را برده
بار دوم بتواند بازی را ادامه ندهد
غیب شود
بی انکه ما اجازه داشته باشیم بترسیم!!!
یا سراغش را بگیریم!!!
1
درخت
وقتی قراربود یک تکه بخار روی شیشه جایش را بگیرد
تا اخرین لحظه بوده
حتی وقتی بخار امده
هنوز پاهایش دیده میشد
که تازه داشتند میرفتند
تا باز هم غولی مثل تو پشت پنجره ها ها کند
اما تو باز امدی
باید بیشتر بماند
که تو متوجه یک پنجره نشوی
بیایی ها ها کنی
انقدر بماند
که ازین به بعد
مه روی یکی زا شاخه هایش گیر کرده باشد
شبیه پرنده ای شوی
که روی یکی زا شاخه هایش ها ها میکنی!!!!
2
ملکه
زنبور ها را سرکار میگذارد
دستور میدهد تا دنبال گل ها بگردند
عسل گیر بیاورند
اما نمیگوید عسل را اخرش باید به کندو بیاورند
زنبور ها دو بار گول میخورند
یکبار عسل را به کندو میبرند
یکبار هم
از کندو که بیرون میایند
تا گل ها که میروند
گشت گذارشان را تمام میکنند......
انگار بدانی ساعتت خرابست
اما ان را کوک کنی
حالا مشتی زنبور
روی گل مینشینند
برمیگردند به کندو
برای تفریح هم روی گل مینشینند
برمیگردند به کندو
برای فرار هم
روی گل مینشینند
برای...
چه گل شهد داشته باشد
چه نداشته باشد!!!!
119
این فقط یک تبلیغست
برای اعلام هر گونه ساعتی
که ساعت را پشت تلقن اعلام میکند
اقای ساعت گو
انگار که با وحود انکه فقط یک نوع مشتری دارد
اما راه های دیگری هم دارد
راه های هوایی
راه های تلفنی
تا بگوید
ادم های دیگری هم زنگ میزنند و میپرسند
و تبیلغ کند
که همیشه از هیمن شماره
ساعت را بپرسیم!!!!
.....
ببخشید
که جواب سلامت را نمیدهم
جواب خسته نباشیدات را
جواب خداحافظی ات را
اخر کسی که دارد ساعت را اعلام میکند
مثل معلمیست که دارد درس را توضیح میدهد
تمام نفرات قبلی
سلام نمیدادند
من هم برای جبران این همه بی اعتنایی از او کمک میگیرم
و وقتی جواب تو را بدهم
انگار که دیگر لازم ندارم
و او در مقابل این ادعایم
همه ی این ساعت ها را از من میپرسد
و من هم نیمتوانم اینقدر دقیق بگویم!!!!