تبليغاتX
غٍلت خوردن!
تمامی این شعر در ادامه ی نقطه چین روبه رو به وجود امد!
 

 

 

 

 

....

 

 

گندم ها

میتوانند حق کلاغ ها هم باشند

اما  انقدر  زیادند

که خوردنشان

بیشتر از  زرد شدنشان  طول بکشد

مترسک که طرف کلاغ ها را بگیرد

مجبور  شود

بیشتر ازین  نگهبانی دهد

 

....

 

با بمب  به میانشان امد

بمب  را روی خودش ترکاند

برای او

بمبش

  همیشه  در حال منفجر شدنست

عمرش  قد نمیدهد

تا  ببیند

بعد ازین  انفجار 

چه  بر  جا ی میماند

تا بد بودن بمب را ببیند

فقط خوب بودنش  را میبیند

 

 

انگار  وقتی با بمبش  میخواهد 

زندگی را تمام کند

بمب دیگر خودش را در ماموریت نمیبیند

اینبار  زندگی شخصی دارد

وقت ماموریت

 هرچیز را که منفجر کند

باید کشته ها و صحنه هایش را بر جای  بگذارد

وقت زندگی  شخصی

میتواند

با علائم حیاتیش  سر کند

مثل منفجر شدن

بی تحویل دادن صحنه ای  خراب  شده

بی انکه برای  هر چیز 

چیز دیگری  بدهد

 

 

او با بمبی  میترکد

بی انکه پایان انفجارش را دیده باشد

دارد  میمیرد

و  زندگی  شخصی  یک بمب را میبیند...

بی انکه  بمب 

هیچ بویی از وظیفه بدهد

بی انکه

خودش هیچ بویی از وظیفه بدهد

 

.....

 

 

در ادامه ی  پست قبلی  باید  بگم  از گه خوری دیگران نصیحت نتراشیدد....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:20  توسط ارمان صالحی  | 

تقدیم به حرامزاده ها ی  فرضی!

 

 

وقتی به کسی  میگویی تنها ترین  مرد

مطمئن باش

گیرش که اوردی

همانموقع باید از او خداحافظی کنی

چون کسانی تو را تعقیب کرده اند

تا وقتی  به او رسیدی

کارش را بسازند

 

 

وقتی به او میگویید تنها ترین مرد  

حواستان باشد

من هربار وقت دعوا      

دوست داشتم فحش نخورم

فقط برای اینکه

به خاطرشان مجبور نشوم ادای عصبی ها را دربیاورم

به او  راحت نگویید تنها ترین مرد

که مجبور باشد کاری کند

مجبور باشد

به یاد حرامزاده ها بیفتد

از حرامزاده ها بپرسد

ادم ها چطور اینقدر تنها میشوند

 

به او گفتند تنها ترین مرد       

قیافه شان

مثل قیافه ی  کسانی بود  که  او را در حال اتش گرفتن

  ولش کنند

که پر اتش ترین  ادم بشود

حالا  هم دیده اند

میشود  برای  روشن  کردن هر چیز

از او استفاده کرد

صدایش کردند

خندیدند

چند چوب را با او سوزاندند

گفتند ببین راستی میشود ها...

و باز  هولش دادند

تو را صدا کردند

و  گفتند ببین چه طور میشود  تنها ترین  مرد شد 

و باز تو  را هل دادند

تو هنوز  تنها ترین مردی 

 

حالا به یاد بیاور

اولین فحشی را که به دختری حرامزاده دادی

که تو را تنها کرد

شاید ان حرامزاده

هیمن الان

چند  سطر ازین شعر را جا بگذارد

اولنی فحش را بگو

من پشت سر تو  تکرار میکنم  جناب اقای تنها ترین مرد!!!!

 

 

وقتی به تو بگویند تنها ترین مرد

انگار بعد از هزار ضربه

بیایند

و بگیوند

ضربه ی بعدی را به تو تقدیم میکنیم

با ان میتوانی هرکار دلت خواست  بکنی

دوست داریم ببینیم

تنها ترین مرد

با یک کپه گه چه میتواند بکند!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:49  توسط ارمان صالحی  | 

با یک قطب نما

میشود به جاهای عجیبی بروی

که قبول نکند

هیچ سمتی  شمال باشد

عقربه هایش  فقط بچرخند

 

پاییز هم انقدر فصل عجیبیست

که برگهایش

هیچ جا را قبول ندارند

روی شاخه که بگذاری

میافتند

و روی  زمین که بگذاری

قبلش باید  جای برگ  دیگری را به هم بزنی

مثل عقربه های  قطب نما

فقط میچرخند

 

 

پاییز مثل یک  جای خیلی دور میماند

درین فصل ها

برگ ها اگر نمیافتند

میتواسنتند تمام ما را  گم و گور کنند

پاییز  انقدر کار ها بلدست

که فقط با یک برگ مانده بر درخت

میتوانست  همه ی مان را راهی باد کند

باد 

اسلحه هایش را انداخت!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:23  توسط ارمان صالحی  | 

 حیف که درین تاریکی گم شدی

این تاریکی ترسناکست    

مثل بازجویی

هنوز اسمت را نپرسیده

تو را میزند

تو را میترساند

و بعد امید داری

اگر اسمت را بگویی

شاید  کمی رحم کند

کمی فکر کند

من در تاریکی ترسیدم

وقتی  ادای این را در اوردم که دنبال تو میگدرم

مثل گفتن اسمم

منتظر بودم  راه بیاید با من

چراغی روشن شود

هر چه قدر با دست هایم در و دیوار را لمس میکنم

صدایت میکنم

چراغی روشن نمیشود

بازجو یک تو دهنی دیگر  زد

 

 

......

 

 

 

چه قدر تاریکی عجیبیست

این تاریکی  همیشه  تازه نفس است

احساس میکنم

اگر هربار قبل از گشتنت  

یک دور کامل  در ان بدوم 

با همان عجله ی دفعه ی اول

دنبالت خواهم گشت  

هر چند که سال ها  از گم شدنت بگذرد

تاریکی  جایت را نگه داشته  و همیشه تو را مقابل خود میبیند

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:21  توسط ارمان صالحی  | 

سیب ها 

وقتی که میرسند

از شاخه های شلوغ  درخت  دور میشوند

مثل دختری  که برای  انکه  راحت تر  نامه به دستش  برسانی

از جاهای شلوغ دور  میشود

وبه  دنج ترین جای ان حوالی میرود

 

....

 

 

گاهی اوقات  انقدر خوب  خانه ام فرو میریزد

که  دیوار هایش کنار هم

خانه ای جدید میسازند

بی جای دوباره ساختن

به خانه ی جدید عادت میکنم

 

انقدر  لباسم خوب پاره میشود

که به جای دوختن

برای  فصل های بعد  میپوشمش

 

حتما سیب  ها

انقدر خوب  از درخت افتاده اند

که به جای  برگشتن به شاخه های درخت

به همان چمن

به همان خیابان

برای  فصل های  بعد  عادت میکنند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:48  توسط ارمان صالحی  | 

بگو خطوط  تلفن سراسر دنیا

یک روز  در میان وصل باشد

یک روزش   تلفن ها زنگ بخورد

و روز  دیگر

مامورانشان  را بفرستند

و از  هر  ادمی  بپرسند  که   تو دوست داری با کدام رهگذر  این خیابان

حرف بزنی

و فقط کافی باشد

انگشت اشاره ات را سمتش  بگیری

که روز  بعد  او به تو زنگ بزند

 

میدانم

اگر این اتفاق هم بیفتد

انقدر  دیر  به دیر میایی

که باز  ارزو میکنم کاش  سه روز در  میان

و بعد باز  دیر میایی

باز  اروز میکنم

کاش  چهار  روز درمنیان...

باز دیر میایی

پنج روز در میان

شش  روز  درمیان

هفت روز درمیان ....

 

انقدر  دیر میایی

که  خطوط تلفن  سراسر دنیا

سالی  یکبار  وصل شود
و  من تمام سال  فقط بتوانم تو را  تماشا کنم

فقط  خیالم راحت باشد

که برای همه خطوط تلفن  دنیا  فقط سالی  یکبار وصل میشود

هم برای  تو

هم برای  من

هم برای  ان دوست پسر احمقت

هم برای  دوستان احمق ترت!!!





.......

 

 اولش  هوا ابریست

صداهای بلند میاید

اولین قطره که روی  صورتت  بیفتد

میدانی

که یک قطره کافیست

تا  مطمئن شوی  بارانی تند خواهد امد

و برای همان یک قطره

میشود یک چتر باز کرد

خیس  شد

لب  پنجره  رفت

لبحند زد

 

 

میدانی  یک قطره کافیست

اخر

همه از پرواز  پرنده تعجب میکنند

تو میدانی   باید  از ارتفاعی  که ان پرنده پرواز را شروع میکند  تعجب کنی

چون

تمام بقیه ی راه را

میتوانی  اویزان از پرنده باشی

و فقط همان  ارتفاع را حس کنی

 

اولنی قطره کافیست

بقیه ی  قطرات

من  نقش  تمام قطرات را بازی میکنم

و  فقط همان یک  قطره ی اولی حس  میشود

مثل  کسی  که با اویزان شدن  از  پرنده ها

پرنده شد!!!!!





.....

درخت های اینجا چه قدر  منظم  ایستاده اند

میتوانی  فکر کنی

اگر  رویشان  دست بکشی

هی تکرار  کنی

هی دستت را به  ترتیب   رویشان بکشی

دستانت  به رقص میفتند

و تمرین  یک رقص  با شکوه را انجام داده ای

حتما

میوه  ها هم که نقطه نقطه  رویشان میایند

به رقص افتاده اند

انقدر  رقصیده اند

انقدر  ریتم گرفتته  اند

که  رنگ  گرفتند و  شبرین  شدند !!!

انقدر  ریتم گرفتند

که از  افتادنشان  میشود  حدس  زد

اشتباه ترین قانونی  که  کار برد دارد

قانون نیوتون است

 













+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:52  توسط ارمان صالحی  | 

 

 

قرن ها بعد

انقدر خودکشی میکنیم 

که برای  هر  انسان در موقع به دنیا  امدنش

برگه ای  شبیه  شناسنامه  درست کنند

به نام برگه ی خودکشی ها

 

دستگاهی میسازند تا با ان  خودکشی راحت باشد

بی درد 

کنترل شده

و کسانی که کار با ان دستگاه را بلدند

مدرک خودکشی میگیرند

حتی  تا دکترا 

وقتی  میخواهند درباره ی خودکشی تحقیق کنند

به جای انکه  به درد های ما فکر کنند

درباره ی ان دستگاه فکر میکنند

ان دستگاه لعنتی

نمیتوانی  کاری کنی

تا کسی  بفهمد

به خاطر کدام دختر

بر  سر کدام عقیده  خودکشی کردی

و کسی نمیفهمد

چه قدر نوشته و چه قدر  نقشه های شگفت انگیز از تو باقی میماند

 

بعد در ان  برگه

زمان ها و تعدادی که  تصمیم گرفته و پشیمان شده

خودکشی  کرده و نجات پیدا کرده

و حتی

وقت هایی را که  زنگ زده

مزاحم شده است  را است را نوشتند

 

حتی کسانی هم هستند

که حاضرند

با  همان طناب و  تیغ

تفنگ  یا قرص

خودکشی کنند

مثل کسانی  که به دندانپزشکی اعتقاد ندارند

و در خانه

دندان هایشان را میکشند

 

 

حتی  بعضی ها تهدید میشوند

تا اگر خودکشی کردند و زنده ماندند

دلیل قانع کنده ای داشته باشند

تا  خودکشی جدی گرفته شود

مثلا  زیر دستگاه

به هشدار  مینویسند

استفاده ی  بیجا پیگرد قانونی  دارد

و بعد 

مثل وقتی  که الکی  زنگ زدی  به اتش  نشانی

به پلیس

اورژانس

میایند و دستگیرت میکنند

 

شاید حتی اداره ای  به اسم  خودکشی  به وجود بیاید

و هر کس که میخواهد استعفا بدهد

یعنی  میخواهد خودکشی کند

اگر معلوم باشد

قصد خودکشی داری

خارج از ادب باشد

مجبور باشند

از تولد تا مرگ 

همیشه عضو ان  اداره بمانند

مثل تمام راهبه ها و کشیش ها

حتی موقع خودکشی

به جای دعا

برای  طرف  لطیفه ای تعریف کنند

یا  نکته ای  جالب

درباره ی تاریخ  ما بگویند

اگر  کسی 

معلوم باشد که میخواهد خودکشی کند

انگار معلوم باشد

که میخواهی  بروی پیش زن دومت

یا  بروی  به دستشویی

 

او که  به طناب درا اویخته شده

به  قرن های بعد امید دارد

به ادمهایی  که هر چه قدر  نا امید تر میشوند

درکشان بالا تر میرود



....................................................................



پله برقی

یک پله بالا میاید

من یک پله بالا میایم

مثل دو دست که روی هم قرار میگیرند

دفعه ی بعد

زیری بالا میاید

دفعه ی بعد

بالایی به زیر میاید

تا هر کدام که زودتر به سقف رسیدند ببرند

درست لحظه ی رسیدن

پله برقی مرا رها کرد

دارد با ان همه مسافر پشت سر بازی میکند

امده بودند بازی ما را خراب کنند

به هرکدامشان

یک پله که میدهد

قبول میکنند بی اعتنا بگذرند

من هم بازی پر خرجی هستم

انقدر که پله برقی

تمام پله هایش را بیرون کشیده

جوری که انگار قرار نیست حالا حالا ها برگردند

برگدند به زمین

قرارست

\پله برقی همیشه رو به بالا بماند

و من بروم و پشت سرم را نگاه نکنم

نکند پله ای دیگر در بیاورد و ارتفاعش بیشتر شود .....



+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط ارمان صالحی  | 

همیشه میپرسی چرا خورشید شب ها میرود

و او میگوید

وقتی خورشید هست

هزاران ستاره ی پشت سرش داغ میشوند

داغ میشوند

داغ میشوند

داغ میشوند

نزدیک غروب نزدیکست که اتش بگیرند

و خورشید ان ها را ترک میکند

تا قبل از اتش گرفتن

باز خنک شوند

شب که گذشت

میاید

داغ میکند و داغ میکند

و باز شب میشود

و انقدر زیبا غروب و طلوع میکنند

که هر ستاره فکر میکند بهترین راه حل است!!!

یکبار دیگر بپرسی خورشید چرا میرود

خیلی سر راست میگیود

میخواهد ستاره ها زجر کش شوند!!!

مثل پیرمرد هایی که در کما هستند و نمیمیرند

مثل کسانی که قرارست به شکنجه گاه بروند

و هیچ کاری نیمتوانند بکنند

تا یکجوری خودکشی کنند

دوست دارد

ستاره ها پیر پیر باشند

انقدر پیر که هر صورت فلکی چیزی جز یک افسانه نباشد

از حوادث و داستان های ما خوشش نمیاید

خوشش نمیاید

صورت فلکی درباره ی تفنگ ها باشد

درباره ی ماشین ها

درباره ی اهنگ ها

درباره ی چراغ قوه ها

یا تو را نشان بدهد سوار بر ماشین اسباب بازی مدل بالایت

نگران نباش!

بلدم وقتی تو را بیدار کنم

که ستاره ها خیلی از خورشید دور باشند

و تمام اسباب بازی هایت را بزرگ بزرگ نشان بدهند!

من با هیمن کار ها توانستم

که هر چه قدر هم بزرگ شوم

اسباب بازی هایم را نو نگه دارم!!

نگران نباش!



..................



او مورچه ها را دیوانه میکند

و حتما

مورچه ها هم خوششان میاید

میگویند:

چرا بقیه ی ادم ها دیوانه کردن بلد نیستند!

او میگذارد ادم ها

هرکار میخواهند بکند

او را مورچه کش بنامند

یا نسبت به مورچه ها مهربان

چون هرکاری کردند

باعث شده

بتواند کار به جایی برسد

که حیاطشان پر از مورچه شود

دور هر شیرینی مورچه جمع شود

و فقط در تنهایی مورچه ها را دیوانه میکند

در تنهایی....

.....

این بچه ی کوچک

میتواند یک مورچه را دیوانه کند

حتما در اوایل دیوانه کردن

برای انکه تاثیرش روی مورچه کم نشود

نه مورچه ای را ان اطراف له میکند

نه حرف میزند

بعد که میفهمد مورچه اصلا حواسش به این  چیزهانیست 

وسط های دیوانه کردن

چند مورچه را هم میکشد





+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:1  توسط ارمان صالحی  | 

برگ انچنان روی ماشینت  افتاد

که انگار  قبل از امدن  درخت 

برگ زردی  بوده روی ماشینت

وقتی درخت جوانه زده است

برگ   سبزی شده  است  برای درخت

درخت  برگ های  دیگر   دراورده

شکوفه کرده است

و میوه داده

و تمام این اتفاقات

در عرض  امدن ماشین تو از  انتهای این خیابان  بوده است

و حالا

همه ی  علائم را کنار میزند

به سر جایش  برمیگردد

بی  انکه تو حتی بویی  ببری

که برای  کدام درخت بوده است

 

برگ  ها سرعت زیادی دارند

باد خودش  را خیلی اوقات تند نمیکند

تا برگ  ها  به  دو نیفتند

انوقت همه شان را از  دست میدهد

 

 برای درخت شده

 

 

....

 

 

با یک چوب کارهای  زیادی  میشود کرد

میوشد  با ان ماهیگیری کرد

بی  نخ

بی طعمه

سرش را در اب  کنی 

بعد با همان چوب میشود سوارکاری کرد

رویش سوار شوی

بدوی

انگار چوب تو را نگه داشته

هر چند که تو چوب  را با دست بگیری 

 

 

وقثتی ماهیگیری میکنم

ماهی  ها  همانطور که من با چوب اسب  سورای میکنم

دهانشان را به نوک چوب میزنند

و ادا در میاورند که میمیرند 

انگار 

یک ریل قطار جلویت باشد 

هی مدام  وسطش بروی

بگویی  قطار دارد میاید

و من دارم میمیرم 

انوقتست  که نگهبان  پر درد  سر  ایستگاه میشوم

 

وقتی  با چوب  ماهی  میگیرم

حواسم  است  سوارکاری نکنم 

تا مبهوت  اسب نازنینم نشوم 

و تمام ماهی را کنار  بزنم 

انقدر  که از  اب  پرت شوند  بیرون

ماهی  ها هم  حواسشان  است 

تا کرم های جمع  کرده ی خود را به چوب من وصل نکنند

من  جدی جدی فکر کنم دارم ماهی میگیرم

انقدر  که گرسنه  ام شود

هم من

هم این اسب  با شکوهم

 

هم من تنها  دوستم این  اسبست

هم ماهی  ها تنها ماهیگیری که میشناسند منم

اگر  نه  به این  سادگی  ها بازی نمیکردند

این جا یک جزیره ی  ناشناخته است 

که من برای   اسب ها و ماهی  ها و ماهیگیرانش 

از  تو حرف میزنم 

انقدر که  میتوانم  ریل را در  اب هم  بیاورم!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:49  توسط ارمان صالحی  | 

 


وقتی از  روی  زمین  پرواز میکند

پرواز  برایش  یک تکلیف روزانه  است 

مثل تمام پرندگان دیگر

کوچ میکند

 دانه میخورد

میرود

 

و وقتی  روی  سیم  های کابل مینشیند

میبیند در هوا هیچ کاری ندارد

هوس پرواز میکند

و یادش  میفتد پرواز  یعنی چه


از  انجا یکراست   به لانه اش میرود

تا به پرنده های  کوچکتر  پرواز را یاد بدهد

بعد  

یاد بدهد سیم های  موازی  چه معنایی  میدهند

پرواز  برای  پرنده های یعنی  بی نهایت 

وقتی که بعد  از  پرواز کردن

معنای دو خط  موازی  را میفهمند



حالا پرنده ی  کوچکتر

سییم های موازی را پیدا میکند

یادش میفتد پرواز  یعنی  چه 

بی نهایت  یعنی  چه

سیم های موازی 

اواز میخواند

جفت پیدا میکند

و حالا  میفهمد پرنده  یعنی  چه!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط ارمان صالحی  |